آیا راز موفقیت افراد معروف ۱۰۰۰۰ ساعت تلاش و تمرین است؟

چه تصویری از نابغه‌ها، افراد موفق، ثرورتمندترین افراد تاریخ در ذهن دارید؟ چقدر از موفقیت و جایگاه این افراد مدیون نبوغ، استعداد، هوش، تلاش و پشتکار، سخت کوشی، شانس یا موقعیت جغرافیایی و… است. چقدر می‌توانیم موفقیت افراد را شخصی و وابسته به خودِ فرد بدانیم؟ خانواده چقدر در موفقیت و رشد و پرورش افراد موثر است؟ کشورها چقدر در پرورش استعداد موثرند؟ ماه و سال تولد و مقاطع تاریخی و زمانی چه؟ و آیا راز موفقیت افراد معروف در تلاش فراوان و قانون ۱۰۰۰۰ ساعت است؟ در این مطلب به این سوالات پاسخ می‌دهم.

در این مقاله قصد دارم به‌صورت آماری، تحقیقی، کمی علمی، مستند و واقع‌بینانه تر و با دیدی بسیار گسترده و غیرمتعصبانه و متفاوت به مقوله موفقیت و شهرت در سطح جهانی بپردازم. نه قصد دارم کلید و راز موفقیت به شما بیاموزم و نه اصلا آموزگار اینها هستم و نه معتقدم که موفقیت رازهایی مخفی و ماورا الطبیعه دارد. موفقیت برای برخی آسان‌تر و برای برخی خیلی سخت‌تر است و برای هر شخص تعریفات و روش خاص خودش را دارد و البته در برخی جنبه‌ها هم ویژگی‌ها و اعمالی مشترک بین موفق و نابغه‌ها وجود دارد که در متن حاضر به آنها می‌پردازیم.

می‌خواهیم موفقیت و شهرت برخی از افراد سرشناس و ثروتمندان و مشهوران را از جنبه‌های مختلفی مورد بررسی قرار بدهیم و با رفرنس‌هایی از کتب و تحقیقات معتبر مختلف نگاهی متفاوت به مقوله موفقیت بیاندازیم.

درباره قانون ۱۰۰۰۰ ساعت و کتاب تافته های جدابافته اثر ملکوم گلادول

عمده شهرت قانون ۱۰۰۰۰ ساعت به خاطر ملکوم گلادول و کتاب معروفش Outliers: The Story of Success by Malcolm Gladwell است که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد و شهرت و محبوبیت و فروش بسیار زیادی پیدا کرد. رتبه بسیار خوب ۴.۱۶ از ۵ در گودریدز و رتبه پرفروشترین کتاب، در فروشگاه آمازون 1Best Seller# در دسته Business Decision Making با رتبه ۴.۶ از ۵ از خریداران را کسب کرد.

مالکم گلادول
منبع تصویر: greatperformersacademy.com

مالکوم گلدول متولد ۱۹۶۳ انگلستان و یک ژورنالیست است که در حال حاضر ۵۶ ساله است.

کتاب گلادول در ایران با نام‌های مختلفی توسط ناشرین مختلف ترجمه و منتشر شده است. با نام‌هایی از جمله تافته های جدابافته، استثنائی‌ها، از ما بهتران و… نسخه‌ای که من در دست و در کتابخانه‌ام موجود دارم کتاب تافته های جدابافته است که انتشارات البرز آن را منتشر کرده است. معنی عامیانه آن می‌شود از ما بهتران!

قسمتی از کتاب تافاته های جدا بافته:

رابرت وینتراپ سالها قبل در مراسم پرده برداری از یک مجسمه قهرمان بزرگ استقلال آمریکا بنجامین فرانکلین خطاب به جمعیت گفت، قهرمان بزرگ استقلال آمریکا بنجامین فرانکلین خطاب به جمعیت گفت، «سر خود را بالا بیاورید، و به تصویر مردی نگاه کنید که از هیچ به همه چیز رسید، که دینی به والدین یا پشتیبان ندارد، کسی که از مزایای تحصیل اولیه برخوردار نبود – مزایایی که هم اکنون در اختیار شما قرار دارد، که پایین‌ترین، خدمات را در تجارتی انجام داد که در سنین کم در آن به کار گمارده شده بود، اما به چنان مقامی رسید که مقابل شاهان ایستاد، و نامی از خود به جا گذاشت که جهان هرگز فراموش نخواهد کرد.»

در کتاب تافته های جدابافته، من می‌خواهم شما را متقاعد کنم که این نوع تعاریف شخصیتی از موفقیت موثر واقع نمی‌شود. مردم از هیچ بالا نمی‌آیند. ما به والدین و حامی خود مدیون هستیم.

مردمی که مقابل شاهان می‌ایستند ممکن است به نظر برسید که همه تلاش خود را کرد‌اند، اما در واقع آنها به‌طور تغییرناپذیری بهره‌مندان از امتیازات نهفته و فرصت‌های مغتنم استثنایی و میراث فرهنگی هستند که به آنها اجازه می‌دهد سخت بیاموزند و کار کنند و شیوه‌هایی جهان را طوری پرمعنا کنند که دیگران نمی‌توانند.

اینکه ما در کجا و کی متولد شدیم خیلی تفاوت ایجاد می‌کند. فرهنگی که به آن تعلق داریم. و میراثی که از پیشینیان به ما ارث رسیده است الگوهای دستاوردهای ما را به شیوه‌هایی شکل می‌بخشد که ما از تصور آن عاجزیم. به بیان دیگر، کافی نیست بپرسیم مردمان موفق چه شکلی هستند. تنها باید بپرسیم که آنها اهل کجا هستند و به این ترتیب ما می‌توانیم منطق در پس اینکه کی موفق می‌شود و کی موفق نمی‌شود را توضیح دهیم.

تافته های جدابافته

کتاب گلدول را که می‌خواندم یاد حرف‌های کوچه و بازاری و در محافل مختلف خودمان افتادم! این به معنی سطح پایین بودن آن نیست. منظورم این است که این حرف‌ها برایم آشنا بودند. از همان دست بحث‌هایی که نام هر شخص پولدار، موفق و مشهوری را بیاوری همیشه افرادی هستند که موفقیت‌شان را زیر سوال ببرند یا به خانواده یا پدر پولدار او و موقعیت‌های خاصی که داشت نسبت دهند. ولی واقعا چقدر این حرف‌ها درست است؟

خواندن کتاب گلدول یک بار برای همیشه توانست تعادلی میان حرف‌های عوام مانند اینکه فلانی شانس داشت و پدرش فلان کاره بود و فلان موقعیت و شرایط را داشت و داستان‌هایی که درباره پشکار و نبوغ و از خودگذشتگی افراد موفق در کتب موفقیت گفته می‌شود و موفقیت آنها را تماما شخصی و وابسته به خود فرد می‌شمارند و گاهی موقعیت‌های بدی را برای گذشته افراد موفق، با اغراق فراوان ترسیم می‌کنند؛ ایجاد نمیاد. و حالا می‌توانم بگویم که بلی، گاهی این حرف‌های کوچه و بازاری خودمان هم صحیح است!

اما افراد موفق جدای از فراهم بودن بسترها و شرایط و شانش، دیگر چه کارهایی انجام داده‌اند؟ آیا صرف داشتن شرایط خوب کافیست یا پای قوانین و عوامل دیگری هم در میان است؟ پای قانونی به نام قانون ده هزار ساعت؟

اقبال و خوش شانسی چقدر در موفقیت ستاره ها و حرفه‌ای ها موثر است؟

در این قسمت نگاهی به فصل اول کتاب تافته‌های جدابافته به نام اثر متیو می‌اندازیم. گلدول در این بخش از کتاب تافته های جدابافته عامل شانس را مورد بررسی و ارزیابی قرار می‌دهد. او مثال‌هایی از تیم فوتبال چکسلواکی، تیم هاکی کانادا، بسکتبال و برخی ورزش‌ها و ورزشکاران حرفه‌ای دیگر می‌آورد و در تحقیقات خودش به این نتیجه می‌رسد که اکثر بازیکنان حرفه‌ای دو عامل استعداد و شانس را در کنار یکدیگر داشتند.

مثلا یکی از دلایل را ماه تولد یاد می‌کند و می‌گوید با بررسی‌های انجام شده اکثر بازیکنان حرفه‌ای و ملی پوش هاکی کانادا، برای ماه‌های اول سال هستند (به این معنی نیست که افرادی که در ماه و سال‌های خاص به دنیا می‌آیند برتری یا ویژگی خاصی دارند، به هیچ وجه اینگونه نیست) بلکه فقط به دلیل چند ماه بزرگتر بودن از بازیکنان نیمه دوم سال، و این اقبال و شانس، و هم شاید به دلیل کمی استعداد بیشتر که خارج از مسئله ماه تولد شکل گرفته است و اشکالات سیستم آموزشی غلط که به آنها بهای بیشتری برای بروز می‌دهد، نهایتا باعث برتری‌شان شود.

او می‌گوید افرادی که در نیمه اول سال متولد شده‌اند الزاما بهتر نیستند. این به‌خاطر سیستم آموزشی غلط است که به بچه‌های بزرگتر بهای بیشتر می‌دهند و آن تغییر اندک برتری در ابتدا کم‌‌کم زیاد می‌شود و آنها همینطور بهتر می‌شوند چون بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند و در نهایت می‌توانند تبدیل به یک تافته جدابافته شوند. همچنین می‌گوید اگر از ابتدا دانش آموزان و ورزشکاران نیمه اول سال را در یک کلاس و نیمه دوم را در یک کلاس دیگر می‌گذاشتند و بعد حتی اینها برای اثبات برتری‌شان با هم مسابقه می‌دادند، و همان امکانات نیمه اولی‌ها را به نیمه دومی‌ها می‌دادند و… آن‌وقت ممکن بود تفاوتی میانشان وجود نمی‌داشت و حتی اگر به‌دلیل عوامل ژنتیکی نیمه اولی‌ها کمی باهوش‌تر و بهتر باشند، ولی اگر در شرایط یکسان قرار بگیرند ممکن است عملکرد مشابهی داشته باشند.

در مجموع گلدول عامل شانس را دخیل می‌داند و برتری برای نیمه اولی‌ها است. در نهایت آنها باهوش‌تر و موفق‌تر به نظر می‌رسند و می‌شوند، و نیمه دومی‌ها به‌خاطر بداقبالی‌شان هرگز نمی‌توانند به آن حد از توانایی دست پیدا کنند. مثالی از تیم ببرهای مدیسن هَت و بازی سال ۲۰۰۷ و ترکیب اعضایش می‌زند و که اکثر بازیکنان در این تیم متولد ماه‌های ژانویه، فوریه و مارسل یا آوریل هستند. و با استناد بر تحقیقات روانشناسی به نام بارنزلی که به دیدن بازی هاکی تیم لتبریج برونکوز در آلبرتای جنوبی رفته بود، پی می‌برد که اکثر بازیکنان حرفه‌ای متولد ماه‌‌های ژانویه، فوریه و مارس (ماه‌های اول سال) بودند و همین الگو برای سایر تیم‌های ورزشی در نقاط مختلف دنیا صادق است.

آیا راز موفقیت افراد معروف ۱۰۰۰۰ ساعت تلاش و تمرین است؟

قانون ۱۰۰۰۰ ساعت یا 10000Hour Role این است که اگر هر شخصی بخواهد به موفقیت و اعتبار و شهرت در سطح جهانی دست پیدا کند. این امر نیازمند ۱۰۰۰۰ ساعت کار و تلاش و تمرین در هر حوزه ای است. اگر بخواهیم تقسیم بندی کنیم، یعنی روزی ۸ ساعت در ۵ روز هفته و ۴۴ هفته در هر سال و در کل به مدت ۱۰ سال در مجموع می‌شود ۱۰۰۰۰ ساعت. هر شخصی که بخواهد به یک موفقیت و شهرت جهانی دست پیدا کند باید این ۱۰ هزار ساعت را در کارنامه خود داشته باشد تا بتواند به آن درجه از مهارت و سطح حرفه‌ای برسد. غربی‌ها به آن می‌گوید Expert شدن، متخصص یا کارشناس. به زبان عامیانه در کشور ما و نزد عوام می‌گویند آن شخص خدای فلان کار، و یا نابغه است.

قانون 10000 ساعت
منبع تصویر: medium.com

باتوجه به تحقیقات مالکم گلادول فارغ از عواملی مانند موقعیت جغرافیایی، خانوادگی، شانس، موقعیت و شرایط زمانی، ژنتیک و بسیاری از عوامل دیگر، هر شخصی که الان و هر زمانی در تاریخ در دنیا در حال درخشش است این تلاش ۱۰ هزار ساعتی را پر کرده و در کارنامه تلاش‌هایش دارد. یعنی صرف باهوش و با استعداد و از خانواده ثروتمند و سایر موارد ایده‌آل شخص را به موفقیت نمی‌رساند و باید این ده هزار ساعت هم در کارنامه‌شان قرار بگیرد. البته در کتابش تاکید می‌کند که این افراد به این دلیل توانستند این میزان تمرین و تلاش را در کارنامه داشته باشند که شرایط هم برایشان مهیا بوده است. در تمامی زمینه‌ها از ستارگان موسیقی گرفته، تا بزرگان صنعت و تکنولوژی و هرکسی در هر جای دنیا که نامش را نابغه می‌گذارند این ده هزار ساعت را در کارنامه دارند. اگر شما هم می‌خواهید در زمره افراد سرشناس قرار بگیرید این عدد ده هزار ساعت را برای میزان تمرینات خود مد نظر داشته باشید.

قانون ده هزار ساعت (خلاصه فصل دوم کتاب تافته های جدابافته)

۱. (بیل جوی Bill Joy)

دانشگاه میشیگان مرکز رایانه را در سال ۱۹۷۱ افتتاح کرد. رایانه‌های بزرگ و بیشمار شبیه کمد دانشگاه در وسط یک اتاق بزرگ سفید قرار داشت. در آن روزها پایانه‌های رایانه‌ای چنین بود. در سال ۱۹۷۱، این یک کار شگرفت محسوب می‌شد. دانشگاه میشیگان یکی از پیشرفته‌ترین برنامه‌های علوم رایانه در جهان را داشت، و تا زمانی که این تشکیلات برقرار بود، هزاران دانشجو در آن اتاق سفید تردد می‌کردند، که یکی از مشهورترین آنها یک نوجوان به نام بیل جوی بود.

اما کمی بعد در سال اول تحصیلش در دانشگاه این شاگرد درس‌خوان پایش به مرکز رایانه باز شد و همان‌جا گیر کرد. از آن مقطع زمان به بعد، مرکز رایانه زندگیش بود. او هر موقع که می‌توانست برنامه‌نویسی رایانه‌ای می‌کرد. جوی نزد یک استاد علوم رایانه مشغول به کار شد تا بتواند در طول تابستان هم به برنامه نویسی کامپیوتری ادامه دهد. در سال ۱۹۷۵ او در آموزشکده‌ای در دانشگاه کالیفورنیا در شهر برکلی ثبت نام کرد. در آنجا حتی بیشتر از این خود را غرق در جهان نرم افزار رایانه‌ای کرد.

بازنویسی یونیکس (UNIX) را بر عهده گرفت که سیستم نرم افزاری بود که توسط شرکت اَت اند تی برای رایانه‌های بزرگ و کمد مانند ایجاد شده بود. و آیا شما می‌دانید چه کسی بیشتر آن نرم افزار را نوشته که به شما اجازه می‌دهد به اینترنت دسترسی داشته باشید؟ بیل جوی.

پس از فارغ التحصیلی به همراه شریکی، شرکتی به نام سان مایکروسیستمز (Sun Microsystems) را در پارک فن آوری سیلیکون ولی تأسیس کرد، که در انقلاب رایانه‌ای نقش حساسی ایفا کرد. در آنجا زبان کامپیوتری دیگری را دوباره نویسی کرد – زبان جاوا و آوازه شهرتش از آنچه بود هم فراتر رفت.

درباره جوی با همان احترامی یاد می‌شود که از بیل گیتس مؤسس شرکت مایکروسافت. به او بعضی وقت‌ها لقب ادیسون اینترنت اطلاق می‌شود. یک دانشمند رایانه‌ای در دانشگاه یل به نام دیوید گلنتر می‌گوید، «بیل جوی یکی از متنفذترین افراد در تاریخ علم امروزی محاسبه است.»

داستان نبوغ بیل جوی بارها و بارها گفته شده است. اینجا جهانی بود که به لحاظ نخبه سالاری خالص‌ترین بود. برنامه نویسی قدیمی به شیوه قدیمی عمل نمی‌کرد، یعنی آنکه پول یا روابط کارساز نبود. آنجا عرصه‌ای باز بود که در آن شرکت کنندگان تنها بر اساس استعداد و موفقیت‌شان مورد داوری قرار می‌گرفتند. آنجا جهانی بود که بهترین افراد برنده می‌شدند، و جوی به روشنی یکی از آن بهترین مردان بود.

آسان‌تر بود این برگردان از رویدادها را بپذیریم، اگر به بازیکنان هاکی و فوتبال نگاهی نینداخته بودیم. در مورد آنها هم فکر می‌شد علت موفقیت‌شان صرفاً به‌دلیل شایستگی‌شان بوده است، اما چنین نبود. این داستانی بود از اینکه چطور تافته‌های جدابافته، در یک زمینه خاص از طریق ترکیبی از توانایی، فرصت، و امتیازات تفویض شده به وضعیت متعالی خود می‌رسند.

۲. (استعداد)

برای تقریباً طول عمر یک انسان، روانشناسان سراسر جهان درگیر یک بحث پرشور درباره پرسشی بودند که بیشتر ما فکر می‌کردیم سالها پیش پاسخ داده شده است. پرسش این است: آیا چیزی به نام استعداد ذاتی وجود دارد؟ پاسخ مشخص این است، بله. همه بازیکن‌های هاکی متولد ماه ژانویه به بازیکن حرفه‌ای بدل نمی‌شوند. تنها عده‌ای به سطح حرفه‌ای می‌رسند – آنهایی که استعداد ذاتی دارند.

«مدرک الف» در بحث استعداد تحقیقی است که در اوایل سال ۱۹۹۰ توسط روانشناسی به نام ک.آندرس اریکسون و همکارش در هنرستان برگزیده موسیقی برلین انجام شده است.

آنها نوازندگان ویولون دانشگاه را به سه گروه تقسیم کردند. در گروه اول درخشانترین نوازندگان قرار داشتند، دانشجویانی با توانایی بالقوه برای آنکه به تک نوازهایی در سطح جهانی بدل شوند. در گروه دوم کسانی بودند که به عنوان «خوب» مورد داوری قرار گرفته بودند. در گروه سوم دانشجویانی بودند که احتمال نمی‌رفت هرگز بتوانند به‌طور حرفه‌ای نوازندگی کنند و کسانی بودند که قصد داشتند در نظام مدرسه‌های دولتی به معلمان موسیقی بدل شوند. سپس از همه این ویولن زنها یک سوال پرسیده شد: طی روند کاری‌تان، از زمانی که ویولن به دست گرفتید تاکنون. چند ساعت تمرین کرده‌اید؟

افراد از هر سه گروه، نوازندگی را از حدود پنج سالگی آغاز کرده بودند. هنرجویانی به بهترین افراد در کلاسشان بدل شدند که بیش از بقیه عمل می‌کردند: در نُه سالگی ۶ ساعت در هفته، در دوازده سالگی ۸ ساعت در هفته، در چهارده سالگی ۱۶ ساعت در هفته، و همینطور بیشتر و بیشتر، تا زمانی که در بیست سالگی بیش از ۳۰ ساعت در هفته تمرین می‌کردند قاطعانه و به این هدف که نوازندگی‌شان بهتر شود.

در واقع، در بیست سالگی، نوازندگان برجسته هر کدام در کل ده هزار ساعت تمرین کرده بودند.

بعد اریکسون و هماکارانش نوازندگان مبتدی پیانو را با نوازندگان حرفه‌ای پیانو مقایسه کردند. همین الگو به دست آمد. مبتدی‌ها هرگز بیش از سه ساعت در هفته در طول دوران کودکی‌شان تمرین نکرده بودند، در بیست سالگی آنها در کل دو هزار ساعت تمرین کرده بودند. از طرف دیگر نوازندگان حرفه‌ای پیانو هر سال و به‌طور مداوم بر ساعت تمرین‌شان افزوده بودند، به‌طوری که در بیست سالگی آنها مثل ویولن زنها، به ده هزار ساعت تمرین رسیده بودند.

او و همکارانش هیچ چیز «طبیعی» نیافتند، به‌طور مثال موسیقیدان‌هایی که بدون تلاش به اوج موفقیت رسیده و وقت کمتری نسبت به دوستان‌شان صرف نوازندگی پیانو کرده باشند. همچنین آنها نمی‌توانستند آدمهای «زیاده از حد زحمتکش» را بیابند، افرادی که سخت‌تر از دیگران تلاش کرده بودند، و با وجود این، به پیانیست‌های موفق بدل نشده بودند.

نکته‌ای که یک نوازنده را از دیگران مجزا می‌کند آن است که آن آقا یا خانم چقدر تلاش می‌کند. همین و بس. و افزون بر این، افراد خیلی موفق اندکی سخت‌تر از دیگران کار می‌کنند. آنها خیلی سخت تلاش می‌کنند. در واقع، دانشمندان به چیزی رسیده‌اند که معتقدند عدد جادویی برای کسب مهارت واقعی است: ده هزار ساعت کار.

ده هزار ساعت تمرین برای رسیدن به سطحی از مهارت و تبدیل شدن به یک کارشناس سطح جهانی – در هر کاری، لازم است.

متخصص اعصاب دانیل لِویتین می‌گوید: «در بررسی‌های پی در پی از نوازندگان موسیقی، بازیکنان بسکتبال، نویسندگان داستان‌های تخیلی، اسکیت بازان روی یخ، پیانیست‌های کنسرت‌های موسیقی، بازیکنان شطرنج، جانیان خطرناک و زیرک، و غیره، این عدد بارها و بارها مطرح می‌شود.

کسی تاکنون موردی را نیافته است که در آن کارشناس واقعی و در سطح جهانی در مدتی کمتر از این به مهارتش رسیده باشد. به نظر می‌رسد که مغز این مدت وقت لازم دارد تا همه چیزهایی را که نیاز دارد کاملاً درک کند تا بداند چگونه به مهارت واقعی برسد.»

این حتی در مورد مردمی صدق می‌کند که ما آنها را نابغه تلقی می‌کنیم. موتزارت که مشهور است نوشتن موسیقی را از شش سالگی آغاز کرد. اما مایکل هو روانشناس در کتابش که بله نام دارد در توضیح نبوغ چنین می‌نویسد:

بر طبق معیارهای نوازندگان متبحر موسیقی، کارهای اولیه موتزارت چندان جالب نیستند. اولین قطعه‌های موسیقی احتمالا توسط پدرش نوشته شده و شاید طی روند بهتر شده است. بسیاری از قطعات موسیقی ساخته شده ولفانگ در دوران کودکی مثل هفت آهنگ اول او برای پیانو و ارکستر، به‌طور عمده قطعات موسیقی دگرسان شدۀ نوازندگان دیگر است. آن دسته از آهنگ‌هایی که حاوی موسیقی‌های اصیل موتزارک هستند، قطعات اولیه‌ای که اکنون به‌صورت شاهکارهای وی تلقی می‌شوند (شماره ۹، کنستوی ۲۷۱) زمانی ساخته شدند که وی بیست و یک سال داشت: در آن هنگام موتزارت مدت ده سال بود که آهنگ برای اجرا در کنسرت می‌ساخت.

منتقد موسیقی هارولد شونبرگ می‌گوید: موتزارت در واقع «دیر تکامل یافت!» زیرا او بهترین کارهایش را موقعی تولید کرد که بیش از بیست سال بود که موسیقی می‌نواخت. به نظر می‌رسد برای آنکه فرد یک بازیکن ماهر شطرنح بشود، به ده سال تمرین نیاز دارد و (تنها بابی فیشر افسانه‌ای در کمتر از این زمان به سطح بازیکن برجسته رسید. او طی نه سال به این مهارت دست یافت.)

عملا در تیم‌های ورزشی کسی وجود ندارد که پس از اول سپتامبر متولد شده باشد. آن نابغه که در اواخر سال متولد شده در هشت سالگی برای بازی در تیم بهترین بازیکن انتخاب نمی‌شود زیرا زیادی کوچک است. او تمرین اضافی دریافت نمی‌کند. و بدون آن تمرین اضافی، وی اقبال برای ده هزار ساعت تمرین را تا زمانی که تیم‌های حرفه‌ای هاکی در جستجوی بازیکن بر می‌آیند ندارد. و بدون ده هزار ساعت تمرین، راهی نیست که او بتواند به مهارت‌‌هایی برسد که برای بازی در سطح عالی لازم است. حتی موتزارت که بزرگترین نابغه موسیقی همه اعصار است تا وقتی که ده هزار ساعت تمرینش را پر نکرد نتوانست به اوج هنرش برسد. تمرین چیزی نیست که شما موقعی که خوب هستید انجام دهید. چیزی است که شما انجام می‌دهید تا شما را خوب کند.

ده هزار ساعت واقعا وقت زیادی است. این تقریبا ناممکن است که شما به تنهایی بتوانید در سنین جوانی به این عدد برسید. شما باید والدینی داشته باشید که شما را تشویق و حمایت کرده‌اند. شما نباید فقیر باشید، زیرا اگر شما مجبور باشید شغل نیمه وقتی هم بگیرید تا معیشت خود یا خانواده‌تان را تأمین کنید، وقت زیادی در روز باقی نمی‌ماند که بتوانید به اندازه کافی تمرین کنید. در واقع، بیشتر مردم می‌توانند به آن عدد برسند. تنها در صورتی که درگیر نوعی برنامه خاص شوند – مثل تیم هاکی متشکل از بازیکنان درخشان – یا اگر آنها یک فرصت مغتنم و استثنایی به دست آورند که به آنها اقبالی بدهد که در ساعاتی به تمرین بپردازند.

۳. (بازگشت به ماجرای بیل جوی)

بازمی‌گردیم به ماجرای بیل جوی. سال ۱۹۷۱ است. او قدبلند و شلخته و شانزده ساله است. او یک نابغه ریاضی است، از آن جور دانش‌آموزانی که صدها نفر از آنها را آموزشگاه‌هایی مثل it و کالتک Caltech و دانشگاه واترلو جذب می‌کنند.

بیل جوی پسر بسیار با استعدادی بود. اما این تنها مسأله نیست، هرگز چنین نیست. کلید موفقیت او آن است که یک روز به آن ساختمان بی نام و نشان در خیابان بیل قدم گذاشت. در اوایل ۱۹۷۰ ‌جوی درباره برنامه نویسی با رایانه‌هایی که به اندازه اتاق‌هایی بودند آموزش می‌دید. کامپیوترها کمیاب بودند. در اوایل دهه ۱۹۷۰، میشیگان دارای قدرت محاسبه کافی بود که صد نفر می‌توانستند به‌طور همزمان در مرکز رایانه برنامه نویسی کنند. این فرصت مغتنم بود که بیل جوی خیرمقدم گفت، موقعی که او در پاییز سال ۱۹۷۱ به خوابگاه دانشجویی آن آربر رسید. او به‌خاطر رایانه‌ها دانشگاه میشیگان را برنگزیده بود. او هرگز در دبیرستان کاری با رایانه انجام نداده بود. او به ریاضی و مهندسی علاقه‌مند بود. اما موقعی که عشق به برنامه‌نویسی در سال اول دانشگاه به وجودش راه یافت، او بر اثر خوشترین حوادث روزگار خود را در یکی از مکان‌های معدود در جهان یافت که در آن یک جوان هفده ساله می‌توانست هر برنامه رایانه‌ای را که می‌خواست بنویسد.

او می‌گوید: «من در خوابگاه شمالی زندگی می‌کردم، و مرکز رایانه هم در محوطه شمالی بود. من همه شب را آنجا می‌ماندم، و صبح قدم زنان به منزل می‌رفتم. آنها برای هر دانشجو با دریافت مبلغی پول حساب باز کرده بودند، بنابراین وقت شما رو به اتمام بود. موقعی که شما ثبت نام می‌کردید، مشخص می‌کردید که چه مدت زمانی را می‌خواهید روی رایانه صرف کنید. آنها به‌طور مثال یک ساعت وقت می‌دادند.

تنها نگاه کنید چه جریانی از فرصت‌های خوب سر راه بیل جوی قرار گرفت. به‌دلیل آنکه او دست بر قضا یک دانشگاه آینده نگر مثل دانشگاه میشیگان رفت، توانست به جای کار با کارت‌های سوراخ شده کامپیوتر با یک سیستم شراکت زمانی تمرین کند، به‌دلیل آنکه سیستم میشیگان یک ایراد داشت، او می‌توانست هرچقدر می‌خواست برنامه نویسی کند؛ به دلیل آنکه دانشگاه مایل بود برای باز نگه داشتن مرکز رایانه به‌طور بیست و چهار ساعته پول صرف کند، او توانست همه شب بیدار بماند؛ و به‌دلیل آنکه وی قادر بود این همه مدت را صرف این کار کند، زمانی که به او فرصتی اعطا شد که برنامه یونیکس (UNIX) را دوباره نویسی کند، او آماده این کار بود. بیل جوی یک فرد با استعداد بود. او می‌خواست بیاموزد. این نقش مهمی در موفقیت او داشت. اما پیش از اینکه او به کارشناسی (فوق حرفه‌ای) بدل شود، یک نفر باید به او فرصتی اعطا می‌رد که بیاموزد چگونه یک کارشناس شود.

وی می‌گوید، «در میشیگان، من احتمالاً روزی هشت تا ده ساعت برنامه نویسی می‌کردم. بعد به برکلی رفتم و آنجا این کار را شب و روز انجام می‌دادم. من پایانه‌ای در خانه داشتم. تا ساعت دو یا سه بامداد بیدار می‌ماندم، فیلمهای قدیمی تماشا می‌کردم و برنامه نویسی می‌کردم. بعضی وقت‌ها جلوی صفحه کلید به خواب می‌رفتم.»

میشیگان در سال ۱۹۷۱. برنامه نویسی واقعی در سال اول دانشگاه. تعطیلات تابستان را هم به آن اضافه کنید، سپس روزها و شبها تمرین در سال اول تحصیلش در برکلی. وی سرانجام می‌گوید، «بنابراین، شاید… ده هزار ساعت، دقیقاً همین قدر وقت صرف کرده‌ام.»

۴. (گروه موسیقی بیتلز The Beatles)

آیا قانون ده هزار ساعت قانون کلی موفقیت است؟ اگر ما زیرسطح هر فرد موفق و بزرگ را بخراشیم، همیشه معادل مرکز رایانه میشیگان یا آن تیم هاکی متشکل از بازیکنان درخشان را می‌یابیم – یک نوع فرصت خاص برای تمرین کردن. گروه بیتل‌ها، یکی از مشهورترین گروههای راک (یکی از سبک‌های موسیقی) در همه اعصار؛ و بیل گیتس یکی از ثروتمندترین مردان جهان.

فیلیپ نورمن که سرگذشت گروه بیتلز را در کتابی به نام فریاد! نوشته است می‌گوید، «در آن روزها هامبورگ باشگاه‌های موسیقی راک اند رول نداشت. بسیاری از گروه‌های موسیقی که در هامبورگ برنامه اجرا کردند اهل لیورپول بودند. این اتفاقی بود. برونو به لندن رفت تا گروه‌هایی پیدا کند. اما دست بر قضا با یک سرمایه‌گذار اهل لیورپول در محله سوهو آشنا شد که به‌طور اتفاقی به سمت جنوب یعنی شهر لندن آمده بود. و او ترتیبی داد تا تعدادی گروه‌های موسیقی روانه آلمان شوند. به این صورت ارتباط برقرار شد. و سر انجام گروه بیتلها نه تنها با برونو بلکه با صاحبان دیگر باشگاه‌ها ارتباط برقرار کردند. آنها مدام به آلمان سفر می‌کردند زیرا از آنها خوب پذیرایی می‌شد.» و هامبورگ چه ویژگی خاصی داشت؟ موضوع وقت زیادی بود که هر گروه نوازنده به اجبار باید صرف نواختن موسیقی می‌کرد.

متن مصاحبه‌ای را با جان لنون می‌آوریم:

ما بهتر شدیم و اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردیم. همه شب مجبور بودیم آهنگ بنوازیم. در لیورپول، ما تنها جلسات نوازندگی یک ساعته انجام می‌دادیم، به این کار عادت داشتیم و طی آن مدت اجرای خوبی ارائه می‌دادیم. در هامبورگ مجبور بودیم که برای هشت ساعت نوازندگی کنیم، بنابراین واقعاً لازم بود راه تازه‌ای را برای اجرای ترانه‌ها پیدا می‌کردیم.

هشت ساعت؟ در اینجا صحبت‌های پیت بِست نوازنده طبل (درام) گروه بیتلز را می‌آوریم: موقعی که خبر پراکنده شد که ما برنامه اجرا خواهیم کرد، باشگاه کم‌کم پر از جمعیت شد. ما هفت شب در هفته برنامه اجرا می‌کردیم. ابتدا تقریباً تا ساعت سی دقیقه پس از بامداد یعنی وقت تعطیل شدن باشگاه بی وقفه برنامه اجرا می‌کردیم، اما کارمان که بهتر شد مشتریان اغلب تا ساعت دو بامداد در باشگاه باقی می‌ماندند.»

هفت روز در هفته؟ گروه بیتل‌ها از سال ۱۹۶۰ تا پایان ۱۹۶۲ پنج بار به هامبورگ سفر کردند. سفر اول آنها ۱۰۶ شب برنامه اجرا کردند، پنج شش ساعت هر شب. در سفر دوم، ۹۲ بار برنامه اجرا کردند. سفر سومشان، آنها ۴۸ بار اجرای برنامه داشتند، در کل ۱۷۲ ساعت روزی صحنه بودند. آخرین برنامه‌ها در هامبورگ در ماه نوامبر و سپتامبر ۱۹۶۲، شامل ۹۰ ساعت اجرا بود. در کل آنها طی یک سال و نیم ۲۷۰ شب برنامه اجرا کردند. موقعی که در سال ۱۹۶۴ به شهرت و موفقیت رسیدند، در واقع حدود ۱۲۰۰ بار به‌طور زنده برنامه اجرا کرده بودند. می‌دانید چه چیز آن غیر عادی است؟ بیشتر گروه‌های موسیقی امروز در کل حرفه‌شان ۱۲۰۰ برنامه اجرا نمی‌کنند.

نورمن ادامه می‌دهد: «موقعی که آنها به آلمان رفتند روی صحنه خوب نبودند و موقعی که از آنجا برگشتند خیلی خوب بودند. آنها نه تنها استقامت در کار را آموختند، بلکه مجبور بودند چیزهای زیاد دیگری بیاموزند – نواختن هر چیزی که به ذهنت می‌رسد نه تنها راک اند رول، بلکه اندکی جاز. موقعی که به انگلستان بازگشتند به هیچ گروه موسیقی دیگری شباهت نداشتند. خودشان را ساخته بودند.»

۵. (بیل گیتس Bill Gates)

بیل گیتس. با استعداد، یک نابغه ریاضی که برنامه نویسی کامپیوتری را کشف می‌کند. از هاروارد انصراف می‌دهد. یک شرکت رایانه‌ای کوچک را با دوستانش به نام مایکروسافت (Microsoft) تأسیس می‌کند. به‌واسطه استعداد فراوان و جاه طلبی و جسارت آن را به غول جهان نرم افزار بدل می‌کند. این خلاصه سرگذشت او است. (که اغلب ما درباره آن بارها شنیده‌ایم)

(اما) بگذارید کمی عمیق‌تر وارد این مسأله شویم. پدر گیتس یک وکیل ثروتمند در سیاتل بود، و مادرش دختر یک بانکدار مرفه بود. بیل در کودکی همواره بزرگتر از سنش بود و از درس‌هایش زود کسل می‌شد. بنابراین والیدنش او را از مدرسه دولتی بیرون آوردند. در ابتدای کلاس هفتم او را به لِیک ساید فرستادند که یک مدرسه خصوصی بود و از فرزندان خانواده‌های برجسته سیاتل نگه‌داری می‌کرد. مدرسه در اواسط سال دوم تحصیل گیتس در لِیک ساید، یک باشگاه رایانه تأسیس کرد.

گیتس به‌خاطر می‌آمورد که آنها سه هزار دلار را صرف نصب پایانه رایانه در یک اتاق کوچک کردند که متعاقباً ما اختیار آن را به دست گرفتیم. سال ۱۹۶۸ بود. بیشتر کالج‌ها باشگاه رایانه را در دهه ۱۹۶۰ نداشته‌اند. «کل عقیده‌ی مشارکت زمانی تازه در سال ۱۹۶۵ ابداع شده بود. یک نفر خیلی آینده نگر بود.» بیل جوی آن فرصت زودرس و استثنایی برای آموختن برنامه نویسی با سیستم مشارکت زمانی را در سال اول کالج در سال ۱۹۷۱ به دست آورد. بیل گیتس توانست برنامه نویسی زمان واقعی (ریل تایم) را در کلاس هشتم در سال ۱۹۶۸ انجام دهد.

از آن لحظه به بعد، گیتس در اتاق رایانه زندگی می‌کرد. او و تعدادی از بچه‌ها کم‌کم به خود آموزش دادند چگونه از این ابزار تازه و عجیب استفاده کنند. گیتس و دوستانش در یک دوره هفت ماهه ۱۵۷۵ ساعت وقت رایانه را روی کامپیوتر اصلی آی.اس.آی صرف کردند که به‌طور متوسط هشت ساعت در روز، هفت روز هفته می‌شود.

گیتس درباره سال‌های اولیه تحصیلش در دبیرستان می‌گوید، «رایانه عشق زندگی من بود.» کمتر هفته‌ای بود که بیست سی ساعت وقتمان را در آنجا سپری نکنیم، بعد من و پل آلن به‌خاطر دزدین یک مشت حروف رمز و به هم زدن سیستم دچار دردسر شدیم. از مرکز رایانه اخراج شدیم. سپس دریافتم که پل رایانه‌ای پیدا کرده که دسترسی به آن مجانی است و در دانشگاه واشینگتن یک زمانبندی بیست و چهار ساعته وجود داشت اما بین ساعت سه تا شش صبح آنها چیزی را زمانبندی نکرده بودند.»

گیتس با خنده ادامه می‌دهد، «من شب به جای رفتن به بستر قدم زنان از خانه‌ام خارج می‌شدم و روانه دانشگاه واشینگتن می‌شدم. یا با اتوبوس به آنجا می‌رفتم. آنها به من اجازه دادند این همه وقت استفاده از رایانه را بدزدم.» او فصل بهار برای نوشتن رمز سپری کرد، تحت نظارت مردی به نام جان نورتون، که گیتس می‌گوید درباره برنامه نویسی هر آنچه لازم بود را به وی آموخت.

آن پنج سال از کلاس هشتم تا پایان دبیرستان، هامبورگِ بیل گیتس بود، و با هر مقیاسی که در نظر بگیریم، رشته‌ای از فرصت‌های مغتنم و استثنایی حتی بیش از بیل جوی به او داده شد.

فرصت شماره یک این بود که گیتس به مدرسه لیک ساید فرستاده شد. چند دبیرستان در جهان در سال 1968 به پایانه مشارکت زمانی دسترسی داشت؟ فرصت شماره دو این بود که مادران دانش آموزان لیک ساید پول کافی داشتند که هزینه‌های رایانه مدرسه را بپردازند. فرصت شماره سه این بود که وقتی پول تمام شد، یکی از والدین اتفاقاً در شرکت سی-کیوبد کار می‌کرد، که اتفاقاً به کسی نیاز داشت که در تعطیلات آخر هفته رمزش را بررسی کند، و کسی که همچنین اتفاقاً اهمیتی نمی‌داد اگر به تعطیلات آخر هفته شب‌های هفته هم اضافه شود. فرصت شماره چهار این بود که گیتس به‌صورت اتفاقی درباره آی.اس.آی اطلاعاتی به دست آورد، و دست بر قضا آی.اس.آی هم به کسی نیاز داشت تا روی نرم افزار فهرست حقوق کارکنانش کار کند. فرصت شماره پنج این بود که اتفاقاً گیتس در محله‌ای زندگی می‌کرد که در فاصله نه چندان دوری از دانشگاه واشینگتن قرار داشت. فرصت شماره شش آنکه دانشگاه اتفاقاً بین ساعات سه تا شش بامداد وقت کامپیوتر مجانی داشت. فرصت شماره هفت اینکه شرکت تی.آر.دبلیو به باد پمبروک تلفن زد. فرصت شماره هشت اینکه بهترین برنامه‌نویس هایی که پمبروک برای حل آن مشکل خاص می‌شناخت دو نفر بچه دبیرستانی بودند (بیل گیتس و پل آلن) و فرصت شماره نُه آنکه مدرسه لیک ساید مایل بود به آن بچه‌ها اجازه دهد نیمسال بهاری‌شان را چند کیلومتر دورتر به نوشتن رمز سپری کنند.

و همه این فرصت‌ها درواقع با هم چه وجه اشتراکی دارند؟ آنها به بیل گیتس وقت اضافی برای تمرین کردن و شکوفایی دادند. زمانی که گیتس گریزان از مدرسه دانشگاه هاروارد را در سال اول تحصیل ترک کرد تا اقبال خویش را در شرکت نرم افزار خود امتحان کند، عملاً بی وقفه برای هفت سال پیاپی برنامه نویسی کرده بود. او ده هزار ساعت تمرین را پشت سر گذاشته بود. چند نوجوان در جهان تجربه بیل گیتس را داشته‌اند؟ او می‌گوید، «اگر پنجاه نفر در جهان بودند، من حیرت می‌کردم!»

نگاهی به قانون جذب و مقایسه آن با قانون ده هزار ساعت!

مروجین قانون جذب (پیشنهاد می‌شود» مقاله نقد قانون جذب را از اینجا بخوانید) تاکید فراوانی فقط بر باورها دارند و موفقیت و دستآوردهای هر شخص را تنها وابسته به خودش دانسته و هیچ عامل دیگری جز فرکانس و باورها و خواسته‌های خود شخص را در موفقیت و دستآوردهایش موثر نمی‌دانند و کمترین ارزشی برای تلاش قائل نیستند.

ولی حتی در صورت اضافه کردن کمی هم چاشنی تلاش به فرمایشات قانون جذبی‌ها. آیا می‌شود این نُه فرصتی که در اختیار بیل گیتس قرار داشت، علاوه بر آن کشوری که در آن زندگی می‌کرد، خانواده مرفهی که داشت و بسیاری از عوامل دیگر مانند برهه زمانی که آغاز پیدایش و گسترش کامپیوترها بود و بسیاری از موارد دیگر را در نظر نگیریم و دست آوردهایش را تنها مختص به رویا و اهدافش در نظر بگیریم و موفقیت‌های او را کاملاً شخصی کنیم؟ یعنی استعداد و بسیاری از موارد دیگر را در نظر نگیریم، حتی موضوع تلاش و ده هزار ساعت فعالیت بیل گیتس در زمینه برنامه نویسی و این حجم از سخت کوشی و تلاش را علاوه بر تمامی موارد دیگر به حساب نیاوریم و تنها بگوییم بیل گیتس با فکر و رویاهایش، به هرآنچه می‌خواسته رسیده؟ هزاران نفر رویای بالاتر از بیل گیتس داشتند، ولی…

مقایسه ابزار و روش خوبی نیست. اما بیایید اینبار خودتان را با بیل گیتس مقایسه کنید. حال فکر کنید اگر شما در یک روستا و شهرستان کوچک به دنیا آمده باشید و خانواده شما هم با هنر و تکنولوژی و موسیقی و شعر و کتاب و… بیگانه باشد و کشاورز زاده‌ و فرزند طلاق باشید و زندگی سخت و پرتنشی را بگذرانید، چقدر احتمال دارد که یک شخصی بشوید مانند بیل گیتس؟ حتی اگر بگوییم هر کسی فارغ از شرایط خود و با رها کردن بهانه‌ها بتواند به هر دست آوردی برسد آن‌وقت آن شخصی که بستر فراهم و ایده آلی برای رشد و پرورش استعدادهایش ندارد، چقدر باید بیشتر تلاش کند؟ چقدر باید برای خود موقعیت بسازد تا روزی به گروه طبقاتی بالاتری بتواند صعود کند؟

هدف از نوشتن این مقاله این نیست که به شما احساس عجز بدهم و اینکه الان فقط تا نوک‌پایتان را ببینید و مثلا به خودتان بگویید من همینی هستم که هستم و اینجا زاده شده‌ام و هرگز نمی‌توانم شخص مهمی شوم. نه من چنین چیزی نمی‌گویم. فقط کمی واقع‌بینی هم در کنار رویاهای بلندپروازانه می‌تواند تعادل سازنده‌ای بوجود بیاورد.

۶. (گروه بیتل ها، تیم هاکی، بیل جوی، بیل گیتس و…)

اگر ما داستان‌های مربوط به بازیکن‌های هاکی و گروه بیتل‌ها و بیل جوی و بیل گیتس را در کنار هم قرار دهیم، فکر می‌کنم تصویر کامل‌تری از مسیر موفقیت را به دست آوریم.

جوی و گیتس و گروه بیتلها به‌طور انکارناپذیری با استعداد هستند. لنون و مکارتی دارای نوعی استعداد موسیقی بودند که شاید در طول یک نسل یک بار پیدا شود. فراموش نکنیم که بیل جوی مغزی چنان فرز و زیرک داشت که قادر بود عملیات کامپیوتر پیچیده‌ای درباره مگس (Fly) درست کند که استادانش را به تعجب و احترام واداشت. این کاملاً واضح است.

بیل گیتس در ابتدای مصاحبه به ما گفت، «من خیلی خوش اقبال بودم.» به این معنی نیست که او با استعداد یا یک سرمایه‌گذار استثنایی نبود. تنها به این معنی است که او درک می‌کند تحصیل در دبیرستان لیک ساید در سال ۱۹۶۸ چه بخت فوق‌العاده خوبی برایش بوده است.

همه تافته‌های جدابافته‌ای که ما تاکنون به بررسی‌شان پرداخته‌ایم از نوعی فرصت غیرعادی بهره‌مند شده‌اند.

نکته جالب این است که: (اگر به مصاحبه‌های کشور خودمان ایران نگاه کنیم احتمالا با جملات کلیشه‌ای مانند دعای مادرم باعث موفقیتم شد! استعداد داشتم یا به سختی تلاش کردم و پوستَم کَنده شده است؛ روبرو می‌شویم! انگار که عامل موفقیت دعای مادر، یا پوست کَنده شدن است و همه ملت بیکار نشسته‌اند و تنها افراد سرشناس تلاش کرده‌اند و مادرشان دعایشان کرده! اما مقایسه کنید و ببینید بیل گیتس چه پاسخ زیبا، غیرریاکارانه، صادقانه و غیرمغرورانه‌ای را بر زبان می‌آورد و در آغاز مصاحبه فقط می‌گوید خوش شانس بودم! و جدای از این موضوع عوامل دیگری که در مقاله و از کتاب برایتان نقل کردم در موفقیت‌های بزرگ افراد معروف و سرشناس نقش داشته‌اند و نمی‌توان یک دست‌آورد بزرگ را تک بعدی خواند و کاملا شخصی دانست.)

ثروتمندترین افراد تاریخ بشریت

اتفاقات خوش تنها برای میلیاردهای سازنده نرم افزار و گروه‌های راک و ورزشکاران درخشان نمی‌افتد. مثل قانونی به نظر می‌رسد که برای خیلی‌ها رخ می‌دهد. اجازه دهید به شما یک مثال نهایی از فرصت‌هایی پنهان که تافته‌های جدابافته از آن بهره‌مند می‌شوند را ارائه کنم. تصور کنید که ما برگردان دیگری از تحلیل تقویمی که در فصل قبل برای بازیکنان هاکی انجام دادیم در اختیار داریم، تنها این بار به سال تولد نه ماه تولد نگاه می‌کنیم. در آغاز نگاه دقیقی به فهرست زیر از هفتاد و پنج تن از ثروتمند ترین مردم در تاریخ بشر بیاندازید. ارزش خالص دارایی هر شخص به دلار آمریکا محاسبه شده است. همانطور مشاهده می‌کنید شامل ملکه‌ها و شاهان فراعنه از قرون گذشته به علاوه میلیاردرهای معاصر مثل وارن بافت و کارلوس اسلیم.

ردیف نام ثروت (به میلیون دلار) اصلیت شرکت یا منبع ثروت
۱ جان دی.راکفلر ۳۱۸/۳ آمریکا شرکت نفت استاندارد اُیل
۲ اندرو کارنگی ۲۹۸/۳ اسکاتلند شرکت فولاد کارنگی
۳ نیکلای دوم پادشاه روسیه ۲۵۳/۵ روسیه کاخ رُمانف
۴ ویلیام هنری وندربیلت ۲۳۱/۶ آمریکا شیکاگو، شرکت راه آهن برلینگتون و کوئینسی رُد
۵ عثمان علی خان، اَصف جاه هفتم ۲۱۰/۸ حیدرآباد قلمروی پادشاهی
۶ اندرو دبیلیو.میلان ۱۸۸/۸ آمریکا شرکت نفت گالف اُیل
۷ هنری فورد ۱۸۸/۱ آمریکا شرکت فورد موتور
۸ مارکوس لیسینیوس کراسوس ۱۶۹/۸ جمهوری روم باستان سنای روم
۹ بازیل دوم ۱۶۹/۴ امپراتور یبیزانس قلمروی پادشاهی
۱۰ کورنلیوس وندربیلت ۱۶۷/۴ آمریکا شرکت راه آهن نیویورک اَند هارلم
۱۱ آلانوس روفوس ۱۶۶/۹ انگلستان سرمایه گذاریها
۱۲ آمنوسفیس سوم ۱۵۵/۲ مصر باستان فرعون
۱۳ ویلیام دُ-وارن – اولین نجیب زاده استان سوری ۱۵۳/۶ انگلستان املاک سوری
۱۴ ویلیام دوم انگلستان ۱۵۱/۷ انگلستان قلمروی پادشاهی
۱۵ الیزابت اول ۱۴۲/۹ انگلستان مجلس تودرو
۱۶ جان دی راکفلر (پسر) ۱۴۱/۴ آمریکا شرکت نفت استاندارد اُیل
۱۷ سام والتون ۱۲۸/۰ آمریکا فروشگاههای زنجیره ای وال مارت
۱۸ جان جیکوب آستور ۱۱۵/۰ آلمان شرکت آمریکن فر
۱۹ اُدو نجیب زاده بایو ۱۱۰/۲ انگلستان قلمروی پادشاهی
۲۰ استفن ژیرارد ۹۹/۵ فرانسه اولین بانک ایالات متحده آمریکا
۲۱ کلئوپاترا ۹۵/۸ مصر باستان میراث سلسله بطلمیوسی مصر
۲۲ استفان وَن رنسلار سوم ۸۸/۸ آمریکا شرکت املاک رنسلارزویک
۲۳ ریچارد بی.میلان ۸۶/۳ آمریکا شرکت نفت گالف اُیل
۲۴ اَلکساندر تورنی استورات ۸۴/۷ ایرلند شرکت راه آهن لانگ آیلند
۲۵ ویلیام بک هاوس آستور (پسر) ۸۴/۷ آمریکا ارثیه
۲۶ دان سیمون ایتوربی پاتینو ۸۱/۲ بولیوی معدن هوآنونی تین
۲۷ سلطان حسن البولکیاه ۸۰/۷ برونئی کرال
۲۸ فردریک وایر هویزر ۸۰/۴ آلمان شرکت وایر هویزر
۲۹ موسی تیلور ۷۹/۳ آمریکا سیتی بانک
۳۰ وینسنت آستور ۷۳/۹ آمریکا ارثیه
۳۱ کارلوس اسلیم هلو ۷۲/۴ مکزیک شرکت تلمکس
۳۲ تی.وی.سونگ ۶۷/۸ چین سنترال بانک چین
۳۳ جی گولد ۶۷/۱ آمریکا شرکت یونیون پاسیفیک
۳۴ مارشال فیلد ۶۶/۳ آمریکا شرکت مارشال فیلد اَند کامپنی
۳۵ جورج اِف.بیکر ۶۳/۶ آمریکا شرکت راه آهن مرکزی نیوجرسی
۳۶ هِتی گرین ۵۸/۸ آمریکا بانک ملی سیبورد
۳۷ بیل گیتس ۵۸/۰ آمریکا مایکروسافت
۳۸ لارنس جوزف اِلیسون ۵۸/۰ آمریکا شرکت اُراکل
۳۹ ریچارد اَرک رایت ۵۶/۲ انگلستان کارخانه های دِروِنت وَلی
۴۰ موکش آمبانی ۵۵/۸ هند صنایع ریلاینس
۴۱ وارن بافت ۵۲/۴ آمریکا شرکت برکشیرهَث‌اِوی
۴۲ لاکشمی میتال ۵۱/۰ هند شرکت فولاد میتال
۴۳ جی.پل گِتی ۵۱/۱ آمریکا شرکت نفت گِتی
۴۴ جیمز جی.فیر ۴۷/۲ آمریکا شرکت معادت ویرجینیا
۴۵ ویلیام وِیتمن ۴۶/۱ آمریکا شرکت مرک اند کامپنی
۴۶ راسل سِیج ۴۵/۱ آمریکا شرکت وسترن یونیون
۴۷ جان بلر ۴۵/۱ آمریکا شرکت یونیون پاسیفیک
۴۸ آنیل آمبانی ۴۵/۰ هند شرکت مخابرات ریلاینس
۴۹ لیلاند استانفورد ۴۴/۹ آمریکا شرکت راه آهن سنترال پاسیفیک
۵۰ هوارد هیوز (پسر) ۴۳/۴ آمریکا شرکت ابزار هیوز، شرکت صنایع هوایی هیوز، شرکت سوما، شرکت تی.دبلیو.اِی.
۵۱ سایرس کورتیس ۴۳/۲ آمریکا شرکت نشر کورتیس
۵۲ جان اینزلی بلر ۴۲/۴ آمریکا شرکت راه آهن دلاویر، لاکاوانا، اَند وسترن، ریل رُد
۵۳ اِدوارد هنری هاریمن ۴۰/۹ آمریکا شرکت راه آهن یونیون پاسیفیک
۵۴ هنری اچ.راجرز ۴۰/۹ آمریکا شرکت نفت استاندارد اُیل
۵۵ پل آلن ۴۰/۰ آمریکا شرکت مایکروسافت – والکن
۵۶ جان کلوگ ۴۰/۰ آلمان شرکت خبرپراکنی متروپلیتن
۵۷ جی.پی.مورگان ۳۸/۸ آمریکا شرکت جنرال الکتریک، ‌شرکت فولاد آمریکا
۵۸ اُلیور اچ.پِین ۳۸/۸ آمریکا شرکت نفت استاندارد اُیل
۵۹ یوشیاکی سوستمی ۳۸/۱ ژاپن شرکت سِیبو
۶۰ هنری کلی فریک ۳۷/۷ آمریکا شرکت فولاد کارنگی
۶۱ جان جیکوب آستور چهارم ۳۷/۰ آمریکا ارثیه
۶۲ جورج پولمن ۳۵/۶ آمریکا شرکت پولمن
۶۳ کولیس پاترهانتینگتون ۳۴/۶  آمریکا شرکت راه آهن سنترال پاسیفیک
۶۴ پیتر اَرل براون وایدنر ۳۳/۴ آمریکا شرکت تنباکوی آمریکا
۶۵ فیلیپ دانفورت آرمور ۳۳/۴ آمریکا خط تولید یخچال آرمور
۶۶ ویلیام اِس اُبراین ۳۳/۳ آمریکا شرکت معادن ویرجینیا
۶۷ اینگوار کمپراد ۳۳/۰ سوئد شرکت مبلمان ایکئا
۶۸ کی.پی.سینگ ۳۲/۹ هند شرکت دی.اِل.اف یونیورسال با مسئولیت محدود
۶۹ جیمز سی.فلاد ۳۲/۵ آمریکا شرکت معادن ویرجینیا
۷۰ لی کا-شینگ ۳۲/۰ چین شرکت هاچیسون وامپوآ با مسئلیت محدود
۷۱ آنتونی اِن برادی ۳۱/۷ آمریکا شرکت حمل و نقل سریع بروکلین
۷۲ الیاس هَسکت دربی ۳۱/۴ آمریکا کشتیرانی
۷۳ مارک هاپکینز ۳۰/۹ آمریکا شرکت راه آهن سنترال پاسیفیک
۷۴ اِدوارد کلارک ۳۰/۲ آمریکا شرکت چرخ خیاطی سینگر
۷۵ پرنس اَل ولید بن طلال ۲۹/۵ عربستان سعودی شرکت کینگدام هولدینگ

آیا می‌دانید چه چیز فهرست بالا جالب است؟ از هفتاد و پنج نام، به‌طور اعجاب‌آوری چهارده نفر آمریکایی هستند (که آنها به فاصله نُه سال از هم در وسط قرن نوزدهم متولد شدند.) برای یک لحظه‌ای به این موضوع بیندیشید.

تاریخدانان از کلئوپاترا و فراعنه شروع کرده‌اند و از آن به بعد هر سال تاریخ بشر را جست و جو کرده‌اند، به هر گوشۀ دنیا نگریسته‌اند تا مدرکی از ثروت فوق‌العاده بیابند، و تقریباً ۲۰ درصد اسامی که بدان رسیده‌اند از یک نسل در یک قرن به دست آمده است.

اینجا فهرست آن آمریکایی‌‌ها و سال تولدشان است:

  • ۱. جان دی.راکفلر، ۱۸۳۹
  • ۲. اَندرو کارنگی، ۱۸۳۵
  • ۲۸. فردریک وایر هویزر، ۱۸۳۴
  • ۳۳. جی گولد، ۱۸۳۶
  • ۳۴. مارشال فیلد، ۱۸۳۴
  • ۳۵. جورج اف.بیکر، ۱۸۴۰
  • ۳۶. هتی گرین، ۱۸۳۴
  • ۴۴. جیمز جی.فیر، ۱۸۳۱
  • ۵۴. هنری اچ.راجرز، ۱۸۴۰
  • ۵۷. جی.پی.مورگان، ۱۸۴۰
  • ۵۸. اُلیور اچ.پین، ۱۸۳۹
  • ۶۲. جورج پولمن، ۱۸۳۱
  • ۶۴. پیتر آرل براون وایدنر، ۱۸۳۴
  • ۶۵. فیلیپ دافورت آرمور، ۱۸۳۲

اینجا چه خبر است؟ اگر به آن بیندیشید پاسخ آشکار می‌شود. در دهه‌های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ اقتصاد آمریکا شاید دستخوش بزرگترین تغییر در تاریخش شد. زمانی که همه قوانینی که طبق آنها اقتصاد سنتی عمل می‌کرد شکسته و دوباره تدوین شد.

اگر شما در اواخر دهه ۱۸۴۰ متولد شده بودید فرصت را از دست می‌دادید. شما زیاد از حد جوان بودید تا از آن دوره بهره‌مند شوید. اگر در دهه ۱۸۲۰ متولد شده بودید زیادی پیر بودید. همه آن چهارده مرد و زن در فهرست بالا دارای بینش و استعداد بودند. اما همچنین به آنها فرصت استثنایی داده شد، به همان صورتی که به بازیکنان هاکی و فوتبالی که در ماههای ژانویه، فوریه و مارسل متولد می‌شوند فرصت استثنایی داده می‌شود.

جامعه شناس سی.رایت میلز تحقیق اضافی درباره آن گروه ویژه از دهه ۱۸۳۰ انجام داد. او به زمینه خانوادگی تاجران برجسته آمریکایی از دوره استعمار تا قرن بیستم نگاهی انداخت. عجیب نبود که در بیشتر موارد، او دریافت که بزرگان تجارت اغلب از خانواده‌های ممتاز بودند. به جز کدام مورد استثنا؟ گروهی که در دهه ۱۸۳۰ متولد شده بودند. این نشان می‌دهد که متولد شدن در آن دهه چه امتیاز بزرگی بوده است. آن دهه تنها دوره در تاریخ آمریکا بود که آنهایی که در شرایط متوسط به دنیا آمده بودند توانستند با واقع گرایی به ثروتمندان واقعی بدل شوند. این محقق می‌نویسد: «بهترین زمان طی تاریخ ایالات متحده آمریکا برای آن پسربچه فقیر و بلندپرواز که بتواند به موفقیت تجاری بزرگ دست یابد، حوالی سال ۱۸۳۵ میلادی بود.»

مهترین تاریخ در تاریخ انقلاب رایانه شخصی ژانویه ۱۹۷۵ بود

رایانه‌ها در آن مقطع از زمان دستگاه‌هایی بزرگ و کمد مانند و گران بودند، از همان انواعی که باید در محوطه سفید و پهناور مرکز رایانه میشیگان پشت‌شان می‌نشستی. برای سالها هر آدم کامپیوتر باز و نابغۀ الکترونیک آرزوی فرا رسیدن روزی را داشت که رایانه‌ای کوچک و ارزان به بازار عرضه شود که یک شخص عادی بتواند آن را بخرد و از آن استفاده کند.

ژانویه ۱۹۷۵، طلوع عصر کامپیوترهای شخصی بود، پس چه کسی در بهترین مقام برای بهره‌مند شدن از آن بود؟ در اینجا اصول مشابهی اعمال می‌شود که در عصر جان راکفلر و اَندرو کارنگی اعمال شده بود.

«اگر شما در سال ۱۹۷۵ زیادی پیر بودید، پس از کالج فارغ التحصیل شده و در شرکت آی.بی.ام IBM شغلی به دست آورده بودید، و به محض آنکه افراد در آی بی ام مشغول به کار می‌شدند، آنها واقعاً برای تطبیق با جهان تازه دچار مشکل بودند. شما آن شرکت چند میلیارد دلاری را داشتید که کامپیوترهای غول آسا تولید می‌کردند، و اگر شما هم بخشی از این صنعت بودید فکر می‌کردید، چرا با این رایانه‌های کوچک و محقر وقتم را تلف کنم؟ برای آن مردم صنعت کامپیوتر این معنی را داشت، و با این انقلاب تازه ارتباط برقرار نمی‌کردند. آنها معیشت خوبی داشتند.»

اگر شما در سال ۱۹۷۵ چند سالی بود که از کالج فارغ التحصیل شده بودید، پس به همان طرز تفکر قدیمی تعلق داشتید. احتمالاً خانه‌ای خریده بودید، ازدواج کرده بودید، بچه‌ای را داشتید. پس در مقامی نبودید که از یک شغل خوب و بازنشستگی صرف‌نظر کنید و طرز کار با یک کامپیوتر کوچک ۳۹۷ دلاری را یاد بگیرید. پس اجازه دهید افرادی را که مثلاً در سال ۱۹۵۲ متولد شده‌اند را از فهرستمان حذف کنیم.

در عین حال، خوب نبود که شما زیادی بچه باشید. شما واقعاً دوست دارید در سال ۱۹۷۵ در زیرزمین با این دستگاه تازه کلنجار بروید و اگر هنوز در دبیرستان باشید نمی‌توانید این کار را انجام دهید. بنابراین اجازه دهید کسانی را که پس از سال ۱۹۵۸ متولد شده‌اند نیز از فهرستمان حذف کنیم. به بیان دیگر، سن واقعا مناسب برای فرد در سال ۱۹۷۵ این بود که به اندازه کافی بزرگ باشد که بخشی از انقلاب آینده باشد اما نه آنقدر مسن که آن را از دست بدهد. به‌طور دلخواه، شما می‌خواهید بیست یا بیست و یک ساله باشید، یعنی متولد ۱۹۵۴ یا ۱۹۵۵.

نگاهی به فرصت‌های استثنایی قدرتمندترین و مهمترین مردان تکنولوژی و کامپیوتر

بیل گیتس: ۲۸ اکتبر ۱۹۵۵ (۸ آبان ۱۳۳۴)

این تاریخ تولد عالیست! گیتس مثل بازیکن هاکی است که روز اول ژانویه متولد شد. پل آلن، بهترین دوست گیتس در دبیرستان لیک ساید بود. او هم با گیتس در اتاق رایانه پرسه می‌زد و همان شب‌های طولانی را در شرکت‌های آی‌اس‌آی ISI و سی-کیوبد می‌گذراند. آلن همراه بیل گیتس شرکت مایکروسافت را تأسیس کرد. پل آلن کی متولد شده بود؟

پل آلن: ۲۱ ژانویه ۱۹۵۳ (۱ بهمن ۱۳۳۱)

سومین مرد ثروتمند در شرکت مایکروسافت کسی است که از سال ۲۰۰۰ روز به روز شرکت را اداره کرده است، یکی از مهمترین مدیران اداری در جهان نرم افزار به نام استیو بالمر. تاریخ تولد بالمر کی بود؟

استیو بالمر: ۲۴ مارس ۱۹۵۶ (۴ فروردین ۱۳۳۵)

بگذارید مردی را که به همان شهرت گیتس است فراموش نکنیم: استیو جابز، از موسسان شرکت کامپیوتر اَپل. جابز برخلاف گیتس از یک خانواده ثروتمند نبود و مثل جوی به میشیگان نرفته بود. اما شرایط رشد وی به بررسی زیادی نیاز ندارد که بفهمیم او نیز دوره آموزشهای لازم (مشابه سفر بیتلها به هامبورگ) را پشت سر گذاشته است. محله او پر بود از مهندسانی که در شرکت هیولت پکارد کارد می‌کردند، که این شرکت در همان موقع هم مثل حالا یکی از مهترین شرکت‌های الکترونیکی در جهان به شمار می‌آمد. جابز در نوجوانی در بازار کهنه فروش‌های شهر مانتین ویو پاورچین راه می‌رفت، جایی که علاقه‌مندان به لوازم الکترونیکی و تعمیرکارهای دوره گرد لوازم یدکی می‌فروختند. جابز در حالی به بلوغ رسید که هوای تجارتی را تنفس می‌کرد که بعدها در آن به مقام بلایی رسید.

این ویدئو را از دست ندهید» سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد + زیرنویس فارسی

پاراگراف زیر از کتاب میلیونر تصادفی انتخاب شده که یکی از بسیار کتاب‌هایی است که درباره سرگذشت استیو جابز به رشته تحریر در آمده است. اینها به ما نشان می‌دهد تجارب کودکی او چقدر غیرعادی و استثنایی بوده است.

جابز در سخنرانی شبانه که توسط دانشمندان شرکت هیولت پکارد (HP) برگزار می‌شد حضور به هم می‌رساند. سخنرانی‌ها درباره آخرین پیشرفتها در زمینه لوازم الکترونیکی بود، و جابز که سبکی را تمرین می‌کرد که به ویژگی شخصیت او تبدیل شد، گریبان مهندسان هیولت-پکارد را می‌گرفت و اطلاعات اضافی از آنها بیرون می‌کشید. یکبار او حتی به بیل هیولت یکی از بنیانگذارن شرکت تلفن زد تا از او لوازمی طلب کند. جابز نه تنها لوازم مورد تقاضایش را دریافت کرد، بلکه توانست یک شغل تابستانی برای خودش دست و پا کند. جابز روی یک خط مونتاژ برای ساخت کامپیوتر کار می‌کرد و آنقدر سرگرم شده بود که سعی کرد کامپیوتر خودش را طراحی کند…

بیل هیولت به او لوازم یدکی داد!؟ این مثل ماجرای بیل گیتس است که به پایانه مشارکت زمانی رایانه در سیزده سالگی دسترسی نامحدود پیدا کرد. مانند این است که شما به مد و پوشاک علاقه‌مند باشید و همسایه شما در دوران نوجوانی‌تان دست بر قضا جورجیو آرمانی باشد! و جابز کی متولد شده است؟

استیو جابز: ۲۴ فوریه ۱۹۵۵ (۳ اسفند ۱۳۳۳)

یکی از پیش‌کسوتان انقلاب نرم افزار اریک اشمیت است. او شرکت نووِل (Novell) یکی از مهترین شرکت‌های نرم افزاری سیلیکون ولی Silicon Valley (دره سیلیکون) را در سال ۲۰۰۱ اداره می‌کرد، و به کارمند اجرایی ارشد پایگاه اینترنتی گوگل بدل شد. تاریخ تولد او؟

اریک اشمیت: ۲۷ آوریل ۱۹۵۵ (۷ اردیبهشت ۱۳۳۴)

البته منظور من این نیست که بگویم هر شخصیت مطرح نرم افزار در سیلیکون ولی در سال ۱۹۵۵ متولد شده است. برخی چنین نیستند، درست همان‌‌گونه که همه آدم‌های متنقذ در تجارت ایالات متحده آمریکا در اواسط دهه ۱۸۳۰ متولد نشده‌اند. اما الگوهای بسیار روشنی در اینجا وجود دارد، و تکان‌دهنده این است که ما چقدر کم حاضر به پذیرفتن آنها هستیم. ما وانمود می‌کنیم که موفقیت منحصراً به موضوع استعداد فردی ربط دارد.

اما در سرگذشت‌هایی که تاکنون بررسی کرده‌ایم چیزی وجود ندارد که پیشنهاد کند اوضاع به همین سادگی است. در عوض داستان‌هایی درباره مردمانی وجود دارد که فرصت ویژه‌ای به آنها اعطا شد که سخت کار کنند و از آن به سود خویش بهره برند، و کسانی که اتفاقاً در آن زمان در سنی بودند که تلاش استثنایی با استقبال بقیه مردم جامعه رو به رو شده است. موفقیت تنها به دلیل تلاش آنها نبوده است. این محصول جهانی بوده (مکان و شرایطی بوده) که آنها را در آن رشد کرده‌اند.

راستی، بگذارید بیل جوی را از یاد نبریم. خود او می‌گوید که اگر کمی مسن‌تر بود و مجبور بود که با کار شاق برنامه نویسی با کارت‌های کامپیوتری مواجه شود، احتمالاً در رشته علوم تحصیل می‌کرد. بیل جوی این اسطورۀ رایانه، بیل جوی زیست شناس می‌شد! و اگر چند سال دیرتر متولد شده بود، آن پنجره کوچکی که به او فرصتی داد تا رمز پشتیبان اینترنت را بنویسد بسته می‌شد. دوباره، بیل جوی اسطوره رایانه ممکن بود بیل جوی زیست شناس باشد. بیل جوی کی متولد شده است؟

بیل جوی: ۸ نوامبر ۱۹۵۴ (۱۸ آبان ۱۳۳۳)

جوی به کارش ادامه داد، ‌برای مدتی در شهر برکلی-کالیرنیا قناعت پیشه کرد، تا به یکی از چهار بنیانگذار شرکت سان مایکروسیستمز (Sun Microsystems) بدل شود که یکی از قدیمی‌ترین و مهمترین شرکت‌های نرم افزار سیلیکون ولی است و اگر شما هنوز فکر می‌کنید که اتفاقات زمان و مکان و تولد چندان اهمیتی ندارد، اینجا تاریخ تولد سه بنیانگذار دیگر شرکت سان مایکروسیستمز را می‌آوریم:

اسکات مک نیلی: ۱۳ نوامبر ۱۹۵۴ (۲۳ آبان ۱۳۳۳)

ویناد خوسلا: ۲۸ ژانویه، ۱۹۵۵ (۷ بهمن ۱۳۳۳)

اندی بِشتولشیم: ۳۰ سپتامبر ۱۹۵۵ (۹ مهر ۱۳۳۴)

احسان خواجه‌امیری، همایون شجریان، حافظ ناظری، مهران مدیری، گرشا رضایی

گفته‌های مالکوم گلدول و کتاب تافته‌های جدابافته که بالاتر برایتان نقل کردم را به‌خاطر دارید؟ بیایید نگاهی به چند شخص مشهور در کشورمان بیاندازیم.

احسان خواجه امیری. یکی از خوانندگان معروف موسیقی پاپ کشور فرزند چه کسی است؟ او فرزند حسین خواجه امیری (معروف به ایرج) است. اینکه پدر احسان خواجه امیری ایرج بوده است، چقدر برایش همان فرصت مغتنمی را ساخته است که مالکوم گلدول از آن در کتاب خود صحبت می‌کند؟ الیکا خواجه‌امیری نیز نوازنده است و در زمینه موسیقی فعالیت دارد. احسان خواجه امیری به دلیل بزرگ شدن در خانواده‌ای هنرمند، از ۵ سالگی آموختن موسیقی را فراگرفت، ضمن اینکه قبل از پنج سالگی هم با موسیقی آشنایی داشت چون در اتمسفر موسیقیایی پرورش یافت.

همایون شجریان. همایون شجریان فرزند چه کسی است؟ او فرزند استاد محمدرضا شجریان است که نیاز به معرفی ندارد! او هم مانند احسان خواجه امیری به دلیل به دنیا آمدن در خانواده‌ای هنرمند، فراگرفتن موسیقی را از سنین کودکی آغاز کرد. این اتفاق برای حافظ ناظری نیز افتاد و فرصتی مشابه در اختیار حافظ، فرزند شهرام ناظری، خواننده موسیقی سنتی معروف قرار داشت که زمینه ساز ایجاد شهرت برای او شد.

درباره مهران مدیری هرچند والدینش دستی بر کارگردانی، بازیگری و چنین فعالیت‌هایی نداشتند، اما او هم در خانواده‌ای کتاب‌خوان و علاقه‌مند به مطالعه، موسیقی و هنر به دنیا آمد. در یکی از مصاحبه‌هایی که از او شنیدم (تا جایی که به‌خاطر دارم در برنامه تلویزیونی کتاب باز بود) گفت که مادرش شخص کتابخوانی بوده است. هرچند خانواده‌ی چندان مرفهی نداشتند و مانند خیلی از انسان‌ها مشکلات و کاستی‌هایی نیز داشتند. برادرش نوازنده پیانو بود و خانواده او با موسیقی ناآشنا نبودند. آنها در خانه‌ای کوچک اما دوطبقه زندگی می‌کردند که در طبقه بالای آن یک میهمان‌خانه بود. آنجا یک پیانو وجود داشت و تعداد زیادی صفحات کلاسیک موسیقی و کتاب. وجود پیانو در آن محله نیز عجیب بود. همه اینها موثر در شکل‌گیری علایق، استعدادها و ایجاد دید و مسیر هنری برای او بودند.

به‌طور کلی مالکوم گلادول فرصت‌های مغتنم را بیش از عواملی مانند استعداد یا حتی تلاش‌های افراد موثر می‌داند. او می‌گوید اگر این فرصت‌ها نبودند و بستر فراهم نبود، آن استعداد رشد نمی‌یافت و آن میزان تلاش و ده هزار ساعتی که از نظر او یک الزام برای موفقیت جهانی است، در کارنامه کاری آنها قرار نمی‌گرفت.

گرشا رضایی خواننده جوان پاپ کشور نیز در مصاحبه‌ای گفته است از کودکی به موسیقی علاقه‌مند بوده و آواز خواندن در خانواده مادری‌اش ارثی بوده است و از ۶ – ۷ سالگی آواز می‌خوانده و از ۱۳ سالگی کار جدی خود را آغاز کرد. (این همان فرصت‌های مغتنم است که گلدول درباره آن می‌گوید. تفاوت معمولی‌ها با تافته‌های جدابافته.)

سعید و حمید محمدی، سام مدن پور، حسام آرماندهی، محمدجواد شکوری مقدم و…

شاید برای شما جالب باشد که بنیانگذاران دیجی کالا یعنی سعید و حمید محمدی در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمدند و مادر آنها خانه دار و پدرشان صاحب یک نانوایی بوده است. با این حال آنها در زمینه‌ای متفاوت نسبت به خانواده خود رشد یافتند و دیجی کالا را راه اندازی نمودند. آیا می‌شود توجیهی برای فرصت‌های مغتنم آنها آورد؟ اول اینکه بیش از این اطلاعات که در سطح اینترنت با استخراج از مصاحبه‌ها موجود است، درباره آنها نمی‌دانم. و باید بسیاری از عوامل را در نظر گرفت. اما از دید من حتی فقط به دنیا آمدن و زندگی در تهران، خود فرصتی مغتنم شمرده می‌شود. اگر همین خانواده در یک روستای دورافتاده در شمال کشور بودند، آیا باز همین دست‌آورد مشابه برای فرزندان رقم می‌خورد؟ شاید بگویید اشخاص زیادی حتی با فرصت‌های بهتر از آنها در تهران بودند، چرا آنها چنین کار بزرگی انجام ندادند. در توضیح این پرسش می‌توان گفت خیلی‌ها که پایین‌تر می‌گویم بودند که انجام دادند. و آیا با این حال می‌توان از فرصت مغتنم آنان چشم پوشی کرد؟ اگر در مقایسه با آن خانواده کشاورز در یک روستا در کوه‌ها که چندصد کیلومتر با اولین شهر کوچک کناری‌اش فاصله دارد در نظر بگیرید چطور؟ قطعا موفقیت بنیانگذاران دیجی کالا ستودنی، مثال زدنی و باعث افتخار است، اما فرصت‌های مغتنم مورد بحث نیز به قوت خودشان باقی هستند.

اما بیایید مانند مالوم گلدول کمی ریزبینانه‌تر و نگاهی به مصاحبه برادران محمدی و تاریخ تولدشان داشته باشیم! آنها دو قلوهایی متولد سال ۱۳۵۸ هستند و به بیان خودشان در آن سال‌هایی که در کمتر خانه‌ای کامپیوتر وجود داشت، از سال‌های ۷۱، ۷۲ در خانه‌شان کامپیوتر داشتند. (یعنی حدود سال‌هایی که برخی از ما تازه به دنیا آمده بودیم) و در مصاحبه‌هایی گفتند که برادر بزرگشان در شکل‌گیری مسیر حرکتی‌شان بسیار موثر بوده و او شخصی بود که یک کامپیوتر خرید و به خانه آورد. و از چند سال بعد یعنی حدود ۷۵ آنها در خانه به اینترنت نیز دسترسی داشتند. اگر در مقایسه با شهرستان‌ها و روستاهای خارج از تهران در نظر بگیرید، اینترنت پرسرعت خانگی و موبایل، در هر مرحله با چندین سال اختلاف و دیرتر به خارج از تهران رسید و این یعنی برای افرادی که خارج از تهران متولد شده بودند، قطعا فرصت‌های کمتری در این زمینه وجود داشت.

نگاهی به تاریخ تولد محمدجواد شکوری مقدم بنیانگذار سرویس آپارات در ایران بیاندازیم. او نیز متولد سال ۱۳۶۱ در تهران است که تنها چند سال با برادران محمدی اختلاف سنی دارند. آنها وقتی به سن بلوغ رسیدند، همزمان با زکاوت و شایستگی نشان دادن از خودشان برای یافتن خلاءها و نیازهای آن زمان، برای راه اندازی کسب و کارهایشان در آن فضای رقابتی کم، نه آنقدر پیر و نه آنقدر بچه بودند و سن مناسبی برای راه اندازی بزرگترین و موفق‌ترین کسب‌و‌کار اینترنتی حال حاضر ایران داشتند.

می‌دانید سام مُدن پور بنیانگذار ایسام متولد چه سالیست؟ ۱۳۵۵ و دوستش که به همراه آن، ایسام را راه اندازی کردند، متولد ۱۳۶۲! سام مدن پور فارغ التحصیل رشته مهندسی نرم افزار از وسترن آنتاریو کاناداست.

حسام آرماندهی بنیانگذار مارکت بازار متولد ۱۳۶۴ تهران. و او فارغ التحصیل دانشگاه فناوری چالمرز سوئد است.

می‌دانید رضا اربابیان بنیانگذار شیپور متولد چه سالی و کجاست؟ رضا اربابیان مانند بنیانگذار آپارات متولد سال ۱۳۶۱ است و او نیز مانند حسام آرماندهی و سام مدن پور تحصیلات خود را در خارج از کشور، در کانادا به پایان رسانده.

نازنین دانشور بنیانگذار استارت آپ تخفیفان، از معروف‌ترین استارت آپ‌های ایرانی متولد کجا و چه سالیست؟ او متولد ۱۳۶۲ تهران است! نازنین دانشور نیز مانند حسام آرماندهی، سام مدن پور و رضا اربابیان، سال‌هایی را مشغول زندگی و کار در خارج از کشور بوده است.

علیرضا صادقیان بنیان‌گذار سایت نت‌برگ متولد ۱۳۶۴ یزد است اما بعد از دوره دبیرستان به تهران آمد و چند سال بعد به آمریکا رفت و در دانشگاه کلمبیا در مقطع کارشناسی ارشد و در رشته MBA ادامه تحصیل داد.

بنیان‌گذار علی‌ بابا مجید حسینی نژاد متولد سال ۱۳۵۸ شهر همدان است. برادر مجید ساکن کشور چین بود و از طریق برادر خود با سیستم بازرگانی چین آشنا بود و مدتی کالاهایی را وارد می‌کرد که البته در آن کار شکست خورد و بعدها علی بابا را راه اندازی کرد.

نیما نورمحمدی بنیانگذار پونیشا متولد ۱۳۵۸ تهران، دیپلمه؛ که به واسطه کار در شرکت نستله ارتباط و سفرهایی به کشورهای خارجی داشت.

آيا توانستید نقطه اشتراکی بین افراد بالا پیدا کنید؟ این افراد متولد سال‌های ۵۵ تا ۶۴ و جز یکی، همه متولد تهران هستند و برخی از آنها تجربه زندگی، ادامه تحصیل و کار در خارج از کشور را داشته‌اند. اگر از تاریخ تولد و سن چشم پوشی کنیم، از محل زندگی و تولد؟ اگر از آن هم چشم پوشی کنیم، فرصتی که در اختیار آنها برای مهاجرت و ادامه تحصیل و زندگی در خارج از کشور وجود داشت که خود نشان دهنده تمکن مالی خانوادگی برای آنان بوده است…

در همسایگی ما شخصی وجود داشت که پدر و مادرش معلم مدرسه بودند، از کودکی به مدارس غیرانتفاهی و درجه یک فرستاده شد و تحت حمایت والدین آنقدر خواند تا اینکه همین چند سال پیش توانست رتبه اول کنکور سراری را کسب نماید. آیا فرصت‌هایی که در زندگی یک کارگر یا کشاورززاده وجود دارد، با فرصت‌هایی که در اختیار آن شخص برای کسب رتبه یک کنکور وجود داشت می‌تواند برابر باشد؟ قطعاً چنین نیست. هرچند هر کسی مشکلات و ناگفته‌ی مخصوص به خودش را دارد و نمی‌توان از روی ظاهر و شناخت نسبی انسان‌ها را مورد مقایسه، قضاوت و ارزیابی قرار داد. و هیچ کَس از دیگری برتر نیست و هرکَسی فرصت‌های متفاوت خاص خودش را دارد. با این حال آیا می‌شود خانواده‌ای که در آن مشکلات مالی حاد وجود نداشت، پدر و مادری که هر دو معلم بودند، امکان تحصیل در مدرسه نمونه و غیردولتی و برخی فرصت‌های مغتنم دیگر را، با احتساب تلاش‌ها و زحمت‌های خودش؛ به حساب نیاورد؟

البته نمی‌خواستم سطح مثال‌های خود در این مقاله را انقدر تقلیل دهم، ما داشتیم راجع به موفقیت‌هایی در سطح جهانی صحبت می‌کردیم! اما در این مقاله تنها صحبت از کتاب نبود و خواستم بدون یک بررسی دقیق و تنها با چند نامی که در ذهن داشتم، چند مثال بومی نیز بیاورم.

تا جایی که عمر بنده کفاف می‌دهد و با مطالعه بسیاری که از سرگذشت افراد داشتم، تجربیات زندگی خودم و کتاب‌های فراوانی که خوانده‌ام و مصاحبه‌هایی که شخصا انجام داده‌ام. می‌توانم بگویم که برخی از افراد مشهور درباره موفقیت‌ها و مسیری که طی کرده‌اند چندان صادق نیستند یا داستان‌هایی مبالغه‌آمیز بیان می‌کنند. حال ممکن است این عمداً یا سهواً باشد. با این حال همه این دست‌آوردها آنقدری که کتاب‌های موفقیت، خودیاری و انگیزشی نیز نسبت می‌دهند، آنقدری که در مجلات و محافل نقل می‌کنند، آنقدرها هم کاملاً شخصی، وابسته به شایستگی‌ها و تلاش‌های فردی نیست. و خیلی از افراد اتفاقاً در لذت و آسایش به موفقیت‌های خودشان دست یافته‌اند. و به‌دلیل وجود شرایط مناسب یا همان فرصت‌های مغتنمی که مالکوم گلادول در کتاب خود از آنها صحبت می‌کند، اعم از محل تولد، کشور، شهر، نوع و وضعیت خانواده، جسمی، سال و ماه تولد و بسیاری از عوامل دیگر، توانسته‌اند به اندازه کافی تمرین، خطر، تجربه کنند و کامیابند.

این بخش را با یک مثال به پایان می‌رسانم. پیشتر بگویم که این به هیچ وجه حرفی نقادانه و سیاسی نیست! تنها هرآنچه الان هست را بازگو می‌کنم. آیا در کشور ما مانند کشورهای خارجی، به همان اندازه فرصت برای کسب شهرت برای یک نوازنده وجود دارد که برای یک خواننده وجود دارد؟ خیر چون مثلا در رسانه ملی ما هنوز سازِموسیقی نشان داده نمی‌شود، چون در بسیاری از برنامه‌های غیرتلویزیونی نیز محدودیت‌هایی برای اجرای زنده با ساز یا نشان دادن آن وجود دارد و نوازنده‌ها معمولا دیده نمی‌شوند. و آیا اینجا همانقدری برای یک دختر و زن، برای خواننده (آوزاخوان) شدن فرصت وجود دارد که برای پسرها و مردان وجود دارد؟ اصلا کار به درست یا غلط بودن آن ندارم و فقط برای جا انداختن این مفاهیم این مثال‌ها را می‌زنم. در واقع اینها همان فرصت‌های مغتنم است که از آن صحبت شد.

نمی‌خواهم از حرف‌های گلادول دفاع کنم و اتفاقا با برخی از حرف‌ها و تحقیقات او نیز مخالف هستم و خودش هم در جایی می‌گوید که اینکه افراد فلان سال موفق شده‌اند دلیل بر این نیست که افراد دیگری نبوده‌اند که در شرایط متفاوتی موفق نشده باشند، یا نشوند. فقط می‌خواهم دید شما را نسبت به موفقیت واقع‌بینانه و گسترده‌تر کنم.

آیا فرصت های موفقیت در حال تغییرند؟

به لطف تکنولوژی و فرصت‌هایی که اینترنت در اختیار افراد قرار داده است، امروزه ما شاهد این هستیم که شانس بیشتری برای پیشرفت‌های با سرعت بالاتر برای افراد وجود دارد. کم نیستند کسب‌و‌کارهای آنلاین موفق زیادی که در سال‌های متعدد اخیر بوجود آمده‌اند.

به عنوان مثال اگر در گذشته کسی می‌خواست پیامش را به گوش دیگران برساند، از طریق نوشتن کتاب، مجریگری در تلویزیون، موسیقی یا سایر روش‌های سنتی؛ شاید باید نزدیک به بیش از یک دهه تلاش می‌کرد. اما امروزه افرادی هستند که از طریق وب‌سایت یا پیج خود، در کمتر از دو سال هم میلیون‌ها مخاطب دارند.

یا اگر کسب و کارهای اینترنتی باسابقه، پرآوازه و به اصطلاح جاافتاده فعلی، همان‌هایی هستند که بنیانگذارانش در بین سال‌های ۵۵ تا ۶۴ و اکثرا در تهران متولد شده‌اند، اما امروزه با توزیع بهتر امکانات از قبیل اینترنت پرسرعت، و… در سایر نقاط کشور، شاهد کسب و کارهای بسیار موفقی هستیم که خارج از تهران ایجاد شده و فعالیت دارند.

شانس متولد شدن و زندگی در پایتخت برای افرادی فرصت‌های مغتنم بیشتری پدید آورده است. به عنوان مثال اگر خارج از تهران را در نظر بگیریم، باز هم حتی میان شخصی که در یکی از روستاهای دورافتاده ایلام متولد شده است با شخصی که در ایلام، مرکز استان و منطقه شهرنشینش متولد شده، تفاوت‌های زیادی در این فرصت‌ها وجود دارد.

با این حال این نیز می‌تواند محصول مهاجرت و شاید زحمات فراوان پیشینیان باشد. و آنها نیز باید از این فرصت‌هایی که در دست دارند استفاده می‌کردند، و هر کسی که هر زمانی هر فرصتی دارد، به خوبی استفاده کند. و هرکسی فرصت‌های مخصوص به خود را دارد. اما راه برای برخی از افراد، بسیار کوتاه‌تر، آسان‌تر، بهتر و کم‌تنش‌تر است.

من درکتان می‌کنم و بهتان حق می‌دهم! اما…

بیایید اینگونه تصور کنیم که شما ژن خوب ندارید! در یک خانواده نامناسب و سرشار از مشکل به وجود آمده‌اید، در منطقه جغرافیایی خوب و در جای درست نیستید، در زمان درست نیستید، انقدر خوش شانس نیستید که پدر و مادرتان مانند پدر و مادر بیل گیتس باشد، مانند پدر و مادر پیِر امیدیار بنیانگذار ای‌بی باشد که به خارج مهاجرت کردند، مانند پدر و مادر انوشه انصاری نیستند که از آزادی مالی برخوردار بوده و به خارج از کشور مهاجرت کنند تا او با فرصت‌های بیشتری روبرو شود، مانند خانواده پروفسور مجید سمیعی نیستند که خانواده فرهیخته و درجه یکی باشند و در هر حال شما آن فرصت‌ها را ندارید، فرصتی برای ادامه تحصیل در آرامش برایتان فراهم نیست و…

اما واقعیت این است که هرچند برای شمار زیادی که این روزها ما می‌شناسیم شرایط و فرصت‌های مغتنم خوبی وجود داشته است، اما برای تمامی افراد موفق و سرشناس هم شرایط آرمانی و عالی نبوده و برخی از آنها هم شکست‌ها و فراز و نشیب‌های فراوانی در میسر اهداف خود تجربه کرده‌اند. و گاهی باید بهای سنگینی چون صرف یک عمر پرداخت.

اگر بیکار بنشینید و ناکامی یا انتخاب‌های شخصی بد و عملکرد ضعیف و مسئولیت‌ناپذیری خودتان را هم، حتی آن قسمت‌هایی که مربوط و متوجه خودتان است، بر گردن دیگران، شرایط، پدر و مادر و کشور و جنسیت و فرهنگ و سن و هر عامل دیگری بیاندازید و بهانه بگیرید، این هم دیگر خودش کمی زیاده روی کردن است. فقط برای اینکه واقع بین‌تر شویم و چند واحد به خودمان کمتر فشار و استرس وارد کنیم، نگاهی به کتاب ارزشمند گلادول انداختیم.

فراموش نکنید همانگونه که شما نمی‌توانید خودتان و فرصت‌های در اختیار خودتان را با افرادی که بزرگتر از شما بودند مقایسه کنید، با کوچک‌تر هم نمی‌توانید، و حتی با هم سن و سال‌های خودتان هم نمی‌توانید، هیچ دو شخصی مانند هم نیستند. بدانید که همه ما فرصت‌هایی در اختیار داریم. حتی برای بعضی از ما وجود همان خانواده نامناسب خودش انگیزه‌ای برای پیشرفت یا حرکت در مسیری متضاد و ارزشمند است. همین سال و تاریخ تولد ما برای افراد دیگری که ده یا بیست سال بعد این مقاله را می‌خوانند، شاید خود فرصتی مغتنم است. در اختیار ما نیز فرصت‌های مغتنمی قرار داده شده. هرچند شرایط برای بسیاری از ما دشوارتر باشد و اگر بخواهیم در مقام مقایسه قرار دهیم فقط خود را اذیت و آزار کنیم، با این حال هیچوقت همه درها بسته نیست و هرکَسی فرصت‌هایی دارد. فقط باید کمی هم شانس بیاورید و آن استعداد، رسالت و علاقه اصلی خودتان را پیدا کنید و بتوانید پرورش دهید.

در هر صورت شما نیاز به آن ۱۰۰۰۰ ساعت تمرین و تلاش دارید؟

فرض را بر این بگذاریم که شما هیچ‌کدام از فرصت‌های مغتنم و ویژه را در اختیار ندارید. بنابراین شما باید برای کسب یک موفقیت در دنیا چقدر تلاش کنید؟ شما باید مثلا به جای ۱۰۰۰۰ ساعت، ۲۰۰۰۰ ساعت و شاید بیش از آن تلاش کنید. کاری بهتر از این از شما بر نمی‌آید جز اینکه سعی کنید با ایجاد روابط و تلاش بیش از حد و سماجت و هزار ترفند دیگر، موقعیت‌های شانس را باریتان بیشتر کنید که تازه شاید دستآورد تمام تلاش‌هایتان را خودتان هم نبینید، فرزندانتان بستر فراهم‌تری از شما داشته باشند تا بتوانند در آینده زندگی بهتری برای خود و دیگران بسازند.

اگر برای شخصی در شرایط ایده آل و با وجود فرصت‌های مغتنم در خارج از کشور و برای رسیدن به موفقیت در سطح جهانی ده هزار ساعت تلاش نیاز است، برای شما با همین شرایط در ایران برای کسب موفقیت در سطح کشور لااقل هزار تا دو هزار ساعت تلاش نیاز است. اگر همین را بدون فرصت‌های مناسب برای خود در سطح کشور در نظر بگیرید شاید به پنج هزار ساعت تلاش در سطح همین کشور نیاز باشد و برای موفقیت در سطح جهانی، شاید شما نیاز به بیست هزار ساعت یا بیش از آن، تلاش، پشتکار و سماجت دارید.

درباره نقش استعداد در شکوفایی

احتمالا شما هم تاکنون از بازیگران ایرانی زیادی در مصاحبه‌هایشان شنیده‌اید که با غروری فراوان می‌گویند که ما استعداد داریم و استعداد را هم امری ذاتی می‌دانند، حال آیا این افتخار کردن دارد؟ در واقع آنها دارند موفقیت خودشان را زیر سوال می‌برند! اگر استعداد را ذاتی و عامل موفقیت خودشان می‌دانند، پس دیگر چه کاری را خودشان انجام داده‌اند!؟ اصلا کدام استعداد؟ برخی از آنها از وقتی که راه رفتن و حرف زدن یاد گرفته‌اند به واسطه خانواده‌شان در جلوی دوربین قرار گرفته الان می‌گویند ما استعداد داریم. این اشخاص در ذهن عموم مردم این باور را که استعداد نقش اصلی در موفقیت‌هایشان داشته است ایجاد می‌کنند، در صورتی که استعداد فقط بخشی از عوامل شکوفایی است. به تحقیقیات ملکوم نگاه کنید. او ده هزار ساعت تمرین و تلاش + فرصت‌های مغتنم را عوامل مهمتری می‌داند و مثال‌هایی می‌آورد از افرادی با استعداد بیشتر، اما دستآوردهای کمتر و زندگی سخت‌تری دارند.

او در کتاب خود استعداد و بسیاری از عوامل دیگر را نیز مورد ارزیابی قرار می‌دهد، اما بحث این کتاب حول این محور است که موثرترین عامل موفقیت هر شخص را شرایط و بسترهای زندگی او در نظر می‌گیرد، یا به عبارتی عوامل شخصی مانند استعداد، تلاش (یکی از اصلی‌ترین الزامات موفقیت) و موارد مشابه در درجات بعدی قرار دارند و مهمترین آنها را عوامل خارجی و محیطی و شرایط زندگی شخص و فرصت‌هایی که در اختیار او قرار گرفته می‌شمارد.

در قسمتی از فصل سوم کتاب می‌گوید ما در کتاب تافته های جدابافته دیده‌ایم که آن موفقیت استثنایی و غیرعادی بیش از آنکه به استعداد ربط داشته باشد به فرصت مغتنم در زندگی مربوط است.

تفاوت دیدگاه مالکوم گلادول با اساتید موفقیت و توسعه فردی

دیدگاه مالکوم گلادول کاملا متضاد با اساتید موفقیت و توسعه فردی و ان ال پی در دنیاست و او عوامل شخصی را کمتر در موفقیت افراد دخیل می‌داند. هرچند انکار نمی‌کند و الزامی می‌داند. با این حال اگرچه می‌توان دیدگاه گلدول را مورد احترام قرار داد و برای تحقیقات و مصاحبه‌ها و آمارها و مستنداتی که ارائه می‌کند ارزش قائل بود، اما به شخصه تماماً هم با او موافق نیستم و به نظر من هر کسی فارغ از هر شرایطی که دارد، نه برای دستیابی به یک موفقیت استثنایی و غیرطبیعی و در سطح جهانی، بلکه حداقل برای تغییر و بهتر کردن زندگی خود، ولو با صرف تلاش، هزینه، زمان بسیار زیاد و تحمل شکست و صبر، اما می‌تواند زندگی متفاوت و بهتری از آنچه برایش مقدر شده بود، برای خود بسازد و آنطور هم که انسان کاملا بی اختیار در تغییر شرایط باشد و کاملا وابسته به آن و بخواهد تسلیمش شود قابل قبول نیست.

نه به آسانی اما کسب موفقیت و شهرت در سطح جهانی هم دور از ذهن نیست و ممکن است برای هر کسی که بخواهد امکان‌پذیر باشد. می‌دانم که برای همه فرصت‌های یکسان وجود ندارد و به یک اندازه آسان نیست و بستگی به زمینه فعالیت و خیلی از عوامل دیگر هم دارد. کتاب تافته های جدابافته گلادول به درستی ثابت می‌کند بسیاری از تعاریفی که راجع به موفقیت افراد می‌شنویم درست و صادقانه نیستند، یا اینکه می‌شود از زوایای دیگری هم به آنها نگریست و عوامل زیادی باعث موفقیت یک شخص می‌شوند و کلا موفقیت را امری کاملا شخصی نمی‌داند.

ما می‌توانیم مثال‌های متناقضی هم بیاوریم. چرا که اگر در طول تاریخ هر کسی می‌خواست تنها جا پای پدران و مادران خود بگذارد هیچ تغییری در هیچ نسلی بوجود نمی‌آمد، اما تغییراتی بوجود آمده و شاهد مسیرهای متفاوتی برای پسران و دختران و فرزندان در طول تاریخ بوده‌ایم که سرنوشت قوم، طایفه و خاندان خود را تغییر داده‌اند. اما خیلی از اوقات هم ثمره این تلاش‌ها نه به‌طور کامل به خودشان، بلکه بیشتر به نسل‌های بعد و فرزندانشان رسید.

دست کم نه حتی عددی بیشتر بلکه همین عدد ۱۰۰۰۰ ساعت را می‌توان به عنوان یک تارگت انگیزاننده برای هر هدفی قرار داد.

می‌خواهید خلاصه همه آنچه مالکوم گلادول در کتاب خود می‌گوید را برایتان بگویم؟ همه منظور او این است که موفقیت برای خیلی از ستاره‌ها و افراد معروف در هر حرفه‌ای آنطور که خودشان و دیگران درباره‌شان می‌گویند مرتبط با شایستگی‌ها و اهداف خودشان و به دلایل شخصی نبوده است، بلکه برخی از آنها فقط کمی خوش شانس‌تر از دیگران بوده‌اند. تمام صحبت‌های او درباره فرصت‌های مغتنم نیز در مجموع همین معنی را می‌دهند.

چقدر طول کشید تا این مقاله را بنویسم؟

استارت نوشتن این مقاله بیش از ۱۲,۰۰۰  کلمه‌ای (حدود ۲۸ صفحه با اندازه A4) از ۱۳ تیر ماه زده شد و امروز که این مقاله منتشر می‌شود، ۲۷ مرداد است! در نتیجه برای نوشتن این مقاله حدود یک ماه و نیم زمان قرار داده شده!

نظرات و تجربیات خودتان را در قسمت پایین در بخش دیدگاه‌ها بنویسید و با سایر کاربران به اشتراک بگذارید.

اکثر این مقاله نوشته شده از قلم و تحقیقات احمد شمسی است و تنها بخشی از کتاب تافته های جدابافته گرفته شده است. متن حاضر ترجمه یا جمع‌آوری شده از جایی نیست. برای تکمیل و رفرسن‌دار بودن، بخش‌هایی از مقاله از کتاب تافته های جدابافته مالکوم گلادول برداشت شده. در بین تصاویر نیز برخی تصاویر از منابع خارجی گرفته شده که منبع آنها درج شده و یک عکس از کتاب، از کتابخانه شخصی احمد شمسی و به‌صورت اختصاصی تهیه شده است. تنها اشتراک‌گذاری لینکِ این مطلب (با قابلیت کلیک) به همین مطلب، بلامانع است.

لینک: https://shamsi.co/10000-hour-rule

نویسنده: احمد شمسی

منبع: شمسی دات کو

پی‌نوشت: تصویر شاخص مطلب از wallpaperflare.com گرفته شده است.

کمی درباره احمد شمسی

احمد شمسی
بنیانگذار و مدیر این وب‌سایت هستم، هر وقت در زندگی‌ام در هر زمینه‌ای تجربه جدیدی کسب می‌کردم و چیز جدیدی یاد می‌گرفتم دوست داشتم که اونها رو با دیگران به اشتراک بذارم و اشتیاق زیادی برای انجام این کار داشتم. سایت شمسی دات کو از نتیجه همون اشتیاق به وجود اومده، در حال حاضر از طریق این سایت تجربیات و مطالعات خودم در زمینه بازاریابی و کسب و کار اینترنتی، کسب درآمد از اینترنت، کارآفرینی و کسب و کار رو در اختیار علاقمندان قرار می‌دم.

۲ نظر

  1. Avatar

    سلام وقت بخیر
    به نظرم مواردی که توی مقاله اومده خیلی خوب و دقیق هست ، بدون شک تمامی آن مواردی که اشاره کردید تاثیر بسیار زیادی دارند شاید 90 درصد ، شخصی که در یک خانواده با شرایط خوب و در یک کلان شهر به دنیا میاد اسمون تا زمین تفاووت داره با اون شخصی که در یک روستا به دنیا میاد، این رو هیچکدوم از ما نمیتونیم نهی کنیم. کتاب از ما بهترون هم یه کتاب عالیه…
    ممنون بابت مقاله ای بسیار مفیدی که وقت گذاشتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.