خانه / مقالات / کارآفرینی و استارت‌آپ / داستان ها و درسی که تونست زندگی ام رو تغییر بده – داستان چهارم – بخش ۱

داستان ها و درسی که تونست زندگی ام رو تغییر بده – داستان چهارم – بخش ۱

اینبار به یک بخش خیلی مهم و حساس و یکی از اصلی‌ترین بخش‌ها از این سری مقالات رسیدیم!

با نوشتن این سری مقالات، داره اون زمان‌ها از ذهنم می‌گذره و خیلی از موارد داره به خودم یادآوری می‌شه.

وقتی که این سری مقالات رو می‌نویسم، گاهی می‌گریم، گاهی می‌خندم، گاهی یاد شرایط سخت اون زمان می‌افتم، گاهی یاد پیشرفت‌های خوبی که کرده بودم، گاهی یاد شکست‌های زیادی که خورده بودم.

هرچند که همه نوشته و محتوا و محصولات این سایت با عشق آماده شدن و در اختیار شما قرار داده شدن، اما این سری مقالات واقعا احساسات من رو بر انگیختن، البته هنوز تمام نشدن و هنوز چند بخشی باقی مونده.

این مقاله، بخش اول از قسمت ششمِ سری مقالات «داستان ها و درسی که تونست زندگی ام رو تغییر بده» هست.

برای مطالعه بخش‌های قبلی بر روی لینک‌های روبرو کلیک کنین. « اول » « دوم » « سوم » « چهارم » « پنجم »

داستان چهارم: کارآفرین IT

زمینه فعالیت : فروشگاه اینترنتی CD

وی متولد سال ۱۳۶۵ است. پدر او کارمند آموزش و پرورش و مادرش خانه دار است. روش تربیتی پدرش به گونه‌ای بود که او و برادرانش را در بعضی از کارهای اقتصادی مشارکت می‌داد. این کار در آنان حس مالکیت و توانایی انجام بعضی کارها را ایجاد می‌کرد.

در هنگام تحصیل به برنامه نویسی کامپیوتر و طراحی سایت های اینترنتی می‌پرداخت. CD‌های مورد نیاز خود را از جایی می‌خرید که آنها را با قیمت مناسب می‌فروخت. چون در زمینۀ وب و برنامه نویسی کار می‌کرد، به این فکر افتاد که از طریق اینترنت اقدام به فروش CD کند، چون می‌توانست CD را با قیمت مناسبی بخرد و با مقداری سود در اینترنت بفروشد.

برای شروع کار، در یکی از نمایشگاههای کتاب با همکاری یکی از دوستانش که به فروش CD مشغول بود، پرسشنامه‌ای در مورد فروش اینترنتی CD تهیه کرد و به نظرسنجی از برخی بازدیدکنندگان نمایشگاه پرداخت. با همین نظرسنجی متوجه شد که از این کار استقبال خواهد شد و فروش CD از طریق اینترنت می‌تواند برای او درآمد‌زا باشد. او کم کم این ایده را کامل‌تر کرد و با دانشی که در مورد برنامه نویسی و طراحی سایت‌های اینترنتی داشت، یک سایت اینترنتی طراحی و راه اندازی کرد. سپس برای قانونی کردن فعالیتهایش، با کمک و حمایت پدرش، شرکتی را ثبت و کارهای خود را دنبال کرد.

در ابتدا با برنامه‌نویسی و طراحی سایت، هزینه‌های اولیه را جبران می‌کرد تا اینکه کم‌کم توانست از طریق سایت به فروش CD بپردازد. اگر با شکستی رو‌به‌رو می‌شد، سعی می‌کرد علت شکست را بفهمد و نقاط ضعف کار را بشناسد و از شکستها ابزاری برای تجربۀ خود و دیگران بسازد.

او برای جذب مشتری، از تبلیغات اینترنتی و کارتهای تبلیغاتی استفاده می‌کند و اکنون بازارهای هدف خود را افراد ۱۵ تا ۲۵ ساله، شرکتها، دانشگاهها و مؤسسات می‌داند و در نظر دارد کار خود را بیشتر گسترش دهد. اکنون مهم‌ترین مشکل و مانع او نبودن کارتهای اعتباری در نظام بانکی است که باعث می‌شود نتواند به صورت الکترونیکی بهای CD‌ها را از مشتریان دریافت کند. جز دریافت پول از مشتریان و تحویل CD‌ها، تمام روند فروش به صورت خودکار و از طریق سایت انجام می‌گیرد.

او مهم‌ترین عامل موفقیت خود را ایده های جدید، تخصص و پشتکار می‌داند و به جوانان و نوجوانان توصیه می‌کند که به دنبال کارهای مفید بروند و دست کم یک تخصص داشته باشند، به ویژه در زمینۀ اینترنت. همچنین توصیه می‌کند که خود جوانان دنبال کار بروند و منتظر نمانند تا کار آماده‌ای برایشان ایجاد شود.

/ پایان داستان چهارم (برگرفته از کتاب کارآفرینی شاخه کاردانش چاپ ۱۳۸۵)

تاثیر این داستانِ کمی اسرارآمیز اما جذاب، بر زندگی من!

وقتی در مقطع دبیرستان بودم، پدر من هم یک کارمند بود، با این تفاوت که پدرم هیچوقت من رو در فعالیت‌های اقتصادی شریک نمی‌کرد و البته فعالیت چندانی هم در بازار آزاد نداشت و یک کارمند بسیار عالی و موفق و یک انسان بسیار خوب بود.

هرچند که مزرعه هم داشتیم و بر روی مزرعه کار می‌کردیم اما محصولات مزرعه رو برای نیازهای خودمون استفاده می‌کردیم نه فروختن به دیگران، چون مزرعه کوچک بود و اونقدری نبود که بتونیم مازاد رو به دیگران بفروشیم.

پس برای من، ورود «جدی» به دنیای بازار آزاد و کارآفرینی و فروشندگی بسیار مشکل‌تر بود و خانواده هم با این موضوع مخالف بودن، علاوه بر شرایط بسیار پیچیده و سخت زندگی ام در اون زمان که اونها هم موانع بزرگی بودن!

البته من هیچ وقت تسلیم شرایط نشدم و شرایط عالی رو با تلاش و پرداخت بها برای خودم ایجاد کردم.

لطفا دقت کنین که من تازه نمی‌خواستم وارد بازار آزاد بشم بلکه از کودکی بر روی زمین‌های دیگران کارگری می‌کردم، بعد بر روی ساختمان‌ها کارگری می‌کردم و … اما بحث فروشندگی کاملا از کارگری و اینجور مباحث جدا بود، هرچند که قبل از اون هم در دوران نوجوانی دست‌فروشی رو تجربه کرده بودم، نمونه‌ اش فروش فالوده سر خیابون بود.

البته خیلی قبل‌تر از اون هم در دوران کودکی چند تجربه شیرین و خیلی کوتاه در این زمینه داشتم، یک نوع شیرینی بود به نام حلوا قمی (الان دقیقا اسمش خاطرم نیست، ولی مطمئنم که واسه قم بود و بهش می‌گفتیم … قمی!) این شیرینی‌ها توی آرد بود و به صورت دانه ای و هم جعبه ای به فروش می‌رسید.

گاهی اوقات یکی از این جعبه‌ها رو می‌خریدم. (البته ابتدا دانه ای می‌خریدم و می‌فروختم و بعد به جعبه رسیدم) میاوردم توی کوچه و هر دانه شیرینی رو با یک سود خیلی ناچیز به دوستانم و مردمی که عبور می‌کردن می‌فروختم. (این کار رو از یکی از دوستانم یاد گرفته بودم. فکر کنم هر کدام رو ۵ تومان می‌فروختم! کلا ۲۰ یا ۳۰ عدد در اون جعبه موجود بود و همشون می‌شد ۱۵۰ تا ۲۰۰ تومان) یادمه خیلی هم خوشمزه بود. 😎

این شیرینی شباهت خیلی زیادی به شیرینی مارشمالو داشت، از لحاظ ظاهری شبیه به پاستیل ژله ای هم بود.

باز در دوران نوجوانی (مقطع راهنمایی) و چند سال قبل از اینکه این داستان رو در کتاب کارآفرینی مقطع دبیرستان بخونم، برنامه‌نویسی و طراحی سه‌بعدی می‌کردم و درآمد‌هایی هم از این طریق کسب می‌کردم.

به هر حال من هم بعد از خوندن این داستان، دیدم که مانند اون شخص برنامه نویسی بلدم، با اینترنت آشنایی دارم، یه چند تایی هم CD داشتم و تصمیم گرفتم که من هم این سی دی ها رو به صورت آنلاین بفروشم و به نظرم ایده جالب و کار لذت بخشی اومده بود.

قبل از این هم در اینترنت فعالیت‌های جسته گریخته داشتم و با یکی از دوستانم یک کسب و کار اینترنتی در زمینه تبدیل و خرید و فروش ارز و طلا راه‌اندازی کرده بودیم که برای مدتی به درآمد خوبی هم رسید اما بعدا به دلیل کلاه‌برداری دوستم از من، اون سایت شکست خورد و نابود شد!

اولین فروشگاه اینترنتی ای که راه اندازی کردم!

اولین فروشگاه اینترنتی CD خودم رو در سال ۱۳۸۶ با سیستم وبلاگدهی بلاگ‌اسپات یا بلاگر راه اندازی کردم، بعد با سیستم بلاگفا.

البته با این سیستم‌ها نمی‌شد فروشگاه اینترنتی ساخت و هیچ امکاناتی برای ایجاد فروشگاه آنلاین نداشتن، فقط چند پست ساده ایجاد می‌کردم و توضیحات محصولات رو در اون قرار می‌دادم.

برای اینکه بتونم سفارشات رو به صورت آنلاین دریافت کنم، یک فرم ساده با زبان برنامه‌نویسی جاوااسکریپت (JavaScript یا JS) ایجاد کردم و یک دکمه خرید برای هر کدام از محصولاتم قرار دادم که اگر بر روی اون دکمه کلیک می‌کردن وارد اون فرمی که ایجاد کرده بودم می‌شدن. (فرم برای همه محصولات یکسان بود!) یعنی اگر بر روی دکمه خرید هر محصولی کلیک می‌کردن، همون یک فرم بالا میومد و سبد خریدی هم وجود نداشت.

اگر فرم رو پر می‌کردن و سفارش رو ثبت می‌کردن، سفارش جدید اونها برای من ایمیل می‌شد. (نام و نام خانوادگی، آدرس، کدپستی، شماره موبایل و …)

/ پایان بخش ۱ از قسمت ۶

لطفا برای خوندن ادامه داستان پر از فراز و نشیب و جالبِ اولین فروشگاه اینترنتی من، منتظر قسمت‌ بعدی باشین که به زودی منتشر می‌شه.

نویسنده: احمد شمسی

منبع: شمسی دات کو

پی‌نوشت:

تصویر شاخص این مطلب توسط خودم و دوربین موبایلم در ارتفاع حدود ۶۰۰ متری از سطح دریا گرفته شده.

برای مشاهده تصویر اینجا کلیک کنین.

کمی درباره احمد شمسی

احمد شمسی

بنیانگذار و مدیر این وب‌سایت هستم، هر وقت در زندگی‌ام در هر زمینه‌ای تجربه جدیدی کسب می‌کردم و چیز جدیدی یاد می‌گرفتم دوست داشتم که اونها رو با دیگران به اشتراک بذارم و همیشه اشتیاق زیادی برای انجام این کار داشتم.
سایت شمسی دات کو از نتیجه همون اشتیاق به وجود اومده، در حال حاضر از طریق این سایت تجربیات و دانش خودم در زمینه بازاریابی و کسب و کار اینترنتی، کسب درآمد از اینترنت و کارآفرینی رو در اختیار علاقمندان قرار می‌دم.

۸ نظر

  1. از اینکه تجربیات خودتان را در اختیار ما قرار می دهید ممنون

  2. به هیچکس نمیشه اعتماد کرد
    همه چیز بوی پول گرفته حتی رفاقت !
    اما واقعا پشتکار بسیار عالی دارید ? ?

    • احمد شمسی

      سلام آقا امین عزیز
      متاسفانه دو خط ابتدایی نظر شما رو اصلا متوجه نشدم! به هر حال ممنونم که دیدگاه خودت رو بیان کردی.

      • منظورم به دوستتون بود که گفتین سرتون کلاه گذاشت
        متاسفانه دوره ای شده که بلا نسبت خوردن مال مردم برای بعضیها در اولویت قرار گرفته و بهش افتخارم میکنن

        • احمد شمسی

          سلام آقا امین عزیز، بله حالا متوجه شدم.
          البته همه اینطور نیستن و انسان‌های خوب، همیشه و همه جا و به وفور وجود دارن.
          رفتار و افکار خودِ ما هم در جذب کردن افراد با ویژگی‌های متفاوت، تاثیرگذار هست.
          پس از اون شخص، با افراد زیادی هم کار کردم که فوق‌العاده انسان‌های خوبی بودن.

          • سلام مجدد
            بله منم مطالبی در مورد قانون جذب خوندم و کاملا بهش اعتقاد دارم
            اما متاسفانه با اینجور افراد در زندگیم زیاد برخورد داشتم
            همین افراد باعث شدن که قید کار کردن برای دیگران رو بزنم
            حالا نمیدونم این رو بذارم به حساب جذب خودم یا حکمت خدا که باعث بشه دیگه به کسی متکی نباشم و سعی کنم برای خودم کار کنم و یا هر دو مورد؟؟

          • احمد شمسی

            من از کلمه جذب استفاده کردم اما نگفتم قانونِ جذب!
            در مورد کار کردن برای دیگران، اگر یک بار برای شما چنین اتفاقی افتاده یا دو یا چند بار، پس مشکلی نیست. اما اگر هر بار که برای شخصی کار می‌کنی (تقریبا همیشه) همه سرت کلاه می‌ذارن یا بدقولی و اذیتت می‌کنن، قطعا باید ریشه اون رو در افکار و باورهای خودت جستجو کنی و اصلاحش کنی و به دنبال اون رفتارت رو اصلاح کنی، احتمالا در این حالت ایراد در خودت هست.
            یک مورد مهم دیگر اینه که نباید این موارد رو با هم قاطی کنی، ممکنه شما کلا از کار کردن برای دیگران خوشت نیاد، ممکنه شما فکر کنی که کارفرما و رئیس‌هاست بهت دستور می‌دن، بدرفتاری می‌کنن و … شاید این رفتارها برات غیرقابل تحمل باشه.
            در این حالت اون افراد نیستن که افراد بدی هستن، بلکه این شما هستی که به اون کارها علاقه‌ای نداری و برات جالب نیستن و زجر آورن، افرادی هم هستن که علاقه دارن و با رضایت و شادی زیادی برای دیگران کار می‌کنن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در کمتر از ۵ ثانیه رایگان دانلود کن
ایمیل شما نزد ما محفوظ هست و در اختیار هیچ کسی قرار نمی‌گیره
پیشنهاد کاملا رایگان برای شما
می‌تونی این کتاب رو بصورت رایگان دانلود کنی و بخونی و یاد بگیری که از دانش و مهارت‌های خودت درآمد بسازی.
ایمیل شما نزد ما امانته و در اختیار کسی قرار نمی‌گیره
کمتر از 5 ثانیه رایگان دانلود کنید
ایمیل شما نزد ما محفوظ است و در اختیار هیچ کسی قرار نمیگیرد
کمتر از 5 ثانیه رایگان دانلود کنید
ایمیل شما نزد ما محفوظ است و در اختیار هیچ کسی قرار نمیگیرد